نشریه الکترونیکی آیت اجتماعی فرهنگی سیاسی

شهید و شفای کودک

شهیدی که کودکش ازمرگ نجات داد

 

کودک شیرخواره‌ام دوباره گرفتار تب‌ و تشنج شده بود. نگران بودم و قلبم تند می‌زد. خدایا، باز هم این بچه‌ام! دیگر تحملش را ندارم؛ چند بار باردار شده بود و یک بار نوزاد پسر و یک بار هم نوزاد دختر به خاطر تب و تشنج مرده بودند. حالا این بچه‌ هم داشت از دست می‌رفت. بی‌کس و تنها، به همسر شهیدش گله کرد:

- تا وقتی شهید نشده بودی، اجازه نمی‌دادی بچه‌های مریض را دکتر ببریم. عقیده داشتی این درد را خدا مصلحت دیده و داده است. شفایش را هم اگر خودش مصلحت بداند، می‌دهد.یکی‌یکی بچه‌ها را کفن کردیم؛ خودت هم رفتی و ما را تنها گذاشتی.  این اتاق که هنوز به آجرهایش سیمان نکشیدی و پنجره‌هایش را با پلاستیک پوشاندی.  خانه‌ای که حتی پله ندارد و من باید هر روز صد بار از این نردبان بالا و پایین بروم.

به اطراف نگاه ‌کردم؛ تنهای تنها بودم؛ هیچ کس نبود؛ حتی تلفن هم نداشتم تا تماس بگیرم و کسی بیاید و نوزاد شیرخواره‌ام را از مرگ نجات بدهد؛ دهان بچه مثل ماهی کوچکی که از آب بیرون افتاده باشد، تکان می‌خورد و گاهی لب‌هایش نمی‌جنبید.بدنش کاملاً لمس شده بود.کمی بعد پاهای بچه به شدت داغ شد. نمی‌دانستم بیهوش شده یا خوابش برده‌است.

دیگر بغض و اشک و آه اجازه‌ نمی‌داد؛ آن‌قدر از سر شب گریه کرده بودم که یک لحظه سرم را تکیه دادم به دیوار؛ مطمئنم چیزی بین خواب و بیداری بود. کاملاً متوجه شدم از در اتاق  آمد تو، و نزدیک من و بچه شد. همین‌طور که نیم‌نگاهی به من کرد، کف دستش را روی پیشانی پسرم گذاشت. نیم‌نگاهش را از صورتم برداشت و سرش را پایین گرفت. مشخص بود که شرمنده من شده؛ تمام اتاق پر از بوی خوش عطر شده بود. این بوی خوش را هیچ وقت در زندگی‌ام حس نکرده بودم.

ناگهان از خواب و بیداری جدا شدم؛ باورم نمی‌شد. دست روی پیشانی بچه گذاشتم اصلاً تب نداشت؛ حتی از آن بعد هیچ وقت گرفتار تب و تشنج نشد.

شهیدشفایم داد

درمانم با کمک شهید یا شافی

دیسک کمر بیچاره‌ام کرده بود؛ سه مرتبه جراحی کردم تا بالاخره با پلاتینی که در مهره‌های کمرم گذاشتند، از آن بیچارگی اولیه در آمدم؛ اما پزشک معالجم سفارش کرده بود که کار سنگین نکنم و به خودم فشار نیاورم.

نزدیک عید بود و مرسوم است که همه ساله ما ایرانی‌ها خانه را آب و جارو می‌کنیم؛ چند روز مانده بود به عید که دخترهایم آمدند و در گردگیری و تمیز کردن خانه کمکم کردند و من هم لنگ‌لنگان کنارشان به کارهای خانه رسیدگی می‌کردم.دو تا تُشک پشم داشتم که خوب شسته نشده بودند و مدتی بود که احساس می‌کردم بو می‌دهند. دخترها تشک‌ها را شکافتند، شستن و در حیاط پهن کردند تا خشک شود. گفتند: این‌ را وقتی‌که برگشتیم، برایت دوباره می‌دوزیم؛ گفتم: باشد. از دخترها تشکر کردم و آن‌ها به خانه‌های خودشان رفتند تا خانه‌تکانی عید خودشان را انجام دهند.

فردا و پس‌فردای آن روز پشم‌ها خشک شد؛ اما دخترها آن‌قدر درگیر زندگی و خانه‌تکانی و کارهای عیدشان بودند که اصلاً فراموش کردند که بیایند و به بقیه کارها برسند. در عین حال قرار بود برایم مهمان بیاید. همه‌ خانه مرتب و منظم بود، به جز این تشک‌ها؛ مدام می‌رفتم و می‌آمدم و به این وضع تشک‌ها نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: دخترها در خانه کار دارند؛ بالاخره می‌آیند. از طرفی خودم می‌خواستم پشم‌ها را جمع کنم و تشک را بدوزم. اما یاد درد دیسک کمر و دردی که تا آن روز کشیده بودم و حرف پزشک معالجم می‌افتادم و با خودم می‌گفتم: دکتر گفت کار سنگین نکن، این‌که کار سنگینی نیست!

بالاخره شروع به کار کردم، اما فشاری که با دست‌هایم می‌آوردم و خم و راست شدن، ناخودآگاه به کمرم فشار آورد؛ هنوز کارم تمام نشده بود که درد شدیدی در قسمت شکم به وجود آمد. چیزی شبیه درد کلیه بود؛ اما می‌دانستم که درد برای کلیه نیست؛ با خود گفتم: بروم دکتر؟ اما دکتر حتماً می‌گوید برو سونوگرافی عکس بگیر و باز دوا و درمان و دکتر و بیمارستان.

وقتی همسرم به خانه آمد، دردم را از او پنهان کردم. می‌دانستم اگر کوچک‌ترین ناله‌ای کنم، ملامتم می‌کند که این همه درد کشیدی و این همه خرج دوا و دکتر و درمان کردیم و تو باز رفتی سراغ کار سنگین!

تمام آن شب را دور از چشم همسرم درد کشیدم؛ وقتی اذان صبح را گفتند، بیدار بودم و اصلاً نتوانسته بودم خوب بخوابم؛ بعد از نماز صبح به شهدای گمنام متوسل شدم و یک تسبیح صلوات فرستادم و از آن‌ها خواستم که به من بفهمانند که دردم برای چیست و درمانش چه‌طور است. حالا من یک سهل‌انگاری کردم، شما کمکم کنید.

ناگهان دیدم در اتاق معاینه پزشک معالج باز شد و دکتر جوانی با روپوش سفید پزشکی و محاسن سیاه نگاهی به من کرد و بی‌آنکه اسمم را بداند، گفت: خانم، خانم، شما.

به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم که او با دست به من اشاره می‌کند که داخل بروم. همسرم مشغول صحبت با تلفن بود که رفتم داخل. پرسید:آن آقا کیست؟ گفتم همسرم، امام جمعه هستند.

گفت:درد شما از همان پلاتین هست؛ بعد نسخه‌ای به دستم داد؛ فقط چند تا قرص آرام‌بخش به جای نوشته روی برگ نسخه چسبیده بود. از خواب بیدار شدم، دیگر دردی نداشتم.به همسرم گفتم، راست میگویی شهدای گمنام شما را نمی‌شناسند!

شهید و گم شده‌ام

درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم. خیلی مشتاق شده بودم کتاب را بخوانم. نمی‌توانستم برای خرید آن به قم بروم. این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب «پایی که جا ماند» شب و روز فکرم را درگیر کرده بود.ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست چاپ را گذرانده بود. حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد. یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود. با‌سرعت به کتابخانه حوزه رفتم؛ اما هرچه گشتم، کتاب نبود. اشتیاق خواندن کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم؛ نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم؛ اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم.

از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم؛ اما کتاب پیدا نشد. امکان این‌که کسی کتاب را به امانت برده باشد، کم بود؛ شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ کسی کتاب را امانت نبرده‌است. باز هم گشتم. ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!

همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم. اگر کتاب پیدا شود، صد تا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.

 

شهدای گمنام حلال مشکلاتم هستند

از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم. صدتا صلوات فرستادم. حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته بودم،  فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم. کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم. کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!

احساس می‌کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!

نذر صلوات راهی شد برای من و حل مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، صدتا صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌شود. از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.


 

کار چاق کنی شهدا

شهدای کار چاق کن

همسرم خیلی به‌هم‌ریخته و کلافه بود.

 _چیزی شده؟

-مدارک مهمی را گم کرده‌ام. تمام قفسه‌ها و کمدها و کتابخانه را گشتم؛ انگار مدارک، سوزن شده در انبار کاه.

_ برای شهدا صلوات فرستادی؟

با همان کلافگی -یک ساعت است که دارم صلوات می‌فرستم؛ ولی پیدا نشد.

_ برای شهدای گمنام صلوات فرستادی؟

حرفم را به شوخی گرفت.

_ای بابا، این‌ها که من را نمی‌‌شناسند.

برای شهدا صلوات فرستادم. رفتم در گاو‌صندوق را باز کردم.

_بیا ببین این بسته هست؟

وقتی آمد با تعجب به بسته توی گاوصندوق نگاه کرد .

-این را از کجا آوردی؟!

_ داخل گاوصندوق بود.

با ناباوری در حالی‌که فکر می‌کرد، شوخی می‌کنم .

_من سه مرتبه داخل گاوصندوق را نگاه کردم؛ خالی بود؛ خودت الآن مدارک را داخل گاوصندوق گذاشتی؛ لطفاً شوخی نکن!

دیدم باور نمی‌کند؛ خیلی جدی .

_شهدای گمنام حق دارند که تو را نشناسند!

همیشه بین ما یک بحث بود.

_ تو چرا برای هر کار و اتفاقی که پیش می‌آید از شهدای گمنام کمک می‌خواهی؟ مگر این‌ها شهید شده‌اند که حاجت ما را بدهند!

_ما برای هر کاری از خدا کمک می‌خواهیم؛ من آن‌قدر به خدا نزدیک نیستم که از خودش بخواهم؛ شهدای گمنام را واسطه قرار می‌دهم تا آن‌ها از خدا بخواهند و من حاجتم را بگیرم.

_به هر حال این ماجرا را به کسی نگو؛ هیچ کس باور نمی‌کند.

_خداوند خودش آدرس شهدا را به ما داده است، این زندگان جاوید از ما زنده‌تر هستند.وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ(169 آل عمران)

گمنامان مشهور

گمنام های مشهور

کارچاق کنی شهدای گمنام

درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم؛ خیلی مشتاق بودم کتاب را بخوانم؛ می‌دانستم باید برای خرید آن به قم بروم؛ این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب «پایی که جا ماند» نمی‌توانستم تحمل کنم.

ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست تجدید چاپ شده بود.حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد؛ یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود.با‌ سرعت به کتابخانه حوزه رفتم. اما هرچه گشتم، این کتاب نبود. اشتیاق خواندن این کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم. نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم.

اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم. از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم. اما کتاب پیدا نشد.   کسی کتاب را به امانت نبرده بود. شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ چنین کتابی را از کتابخانه نبرده‌اند. باز هم گشتم؛ ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!

همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم؛ اگر کتاب پیدا شود، هزارتا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.

از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم؛ هزار صلوات فرستادم؛ حالا حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته‌ام، دوباره گشتم.چون فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم؛ کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم؛ کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!

احساس می کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!

آن نذر صلوات نشانی شد برای من و مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، هزار صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌گردد؛ از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.