<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>نشریه الکترونیکی آیت</title>
		<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description>نشریه آیت در انتظار بزرگترین آیت پروردگار است</description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>وکالت شهید گمنام</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/وکالت-شهید-گمنام</link>
			<pubDate>12:59:00 +0430 یکشنبه، 7 اردیبهشت 1404</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="alt">شماره 1</category>
<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1723591@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-10.jpg&quot; alt=&quot;شهیدی که وکیل شد&quot; width=&quot;472&quot; height=&quot;314&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناداماد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر شهید از دامادش شکایت داشت؛ سال‌ها بود که دخترش را طلاق نمی‌داد و پشت در دادگاه گرفتار بودند؛ دخترش در همان دوران عقد متوجه بعضی از مشکلات داماد شده بود و حدود هشت سال همین طور بلاتکلیف مانده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داماد هم لج کرده بود و می‌گفت: طلاقت نمی‌دهم؛ آن‌قدر بمان تا موهایت مثل دندان‌هایت سفید شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی جریان را گفتند، می‌دانستم این مشکل با مشاوره حل‌شدنی نیست؛ به مادر شهید پیشنهاد دادم به شهدای گمنام متوسل شو تا مشکل حل شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از مدتی مادر شهید آمد و گفت: همان‌طور که گفتید به شهدای گمنام متوسل شدم؛ شب خواب دیدم یک نفر آمد و در خواب به من گفت: به نیت شهدای گمنام احسان بده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-11.jpg&quot; alt=&quot;نذری&quot; width=&quot;718&quot; height=&quot;963&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح خانم‌ها  را خبر کردم که به مسجد بیایید؛ می‌خواهم برای شهدا نذری بدهم. بعد از این‌که نذرم را ادا کردم. از دادگاه تماس گرفتند و گفتند: بیایید تا طلاق را بنویسیم. معلوم شد که شهید گمنام وکالت را اعمال کرده است. داماد خودش بعد از هشت سال تقاضای طلاق کرد!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/وکالت-شهید-گمنام&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-10.jpg" alt="شهیدی که وکیل شد" width="472" height="314" /></p>
<p>ناداماد</p>
<p>مادر شهید از دامادش شکایت داشت؛ سال‌ها بود که دخترش را طلاق نمی‌داد و پشت در دادگاه گرفتار بودند؛ دخترش در همان دوران عقد متوجه بعضی از مشکلات داماد شده بود و حدود هشت سال همین طور بلاتکلیف مانده بود.</p>
<p>داماد هم لج کرده بود و می‌گفت: طلاقت نمی‌دهم؛ آن‌قدر بمان تا موهایت مثل دندان‌هایت سفید شود.</p>
<p>وقتی جریان را گفتند، می‌دانستم این مشکل با مشاوره حل‌شدنی نیست؛ به مادر شهید پیشنهاد دادم به شهدای گمنام متوسل شو تا مشکل حل شود.</p>
<p>بعد از مدتی مادر شهید آمد و گفت: همان‌طور که گفتید به شهدای گمنام متوسل شدم؛ شب خواب دیدم یک نفر آمد و در خواب به من گفت: به نیت شهدای گمنام احسان بده.</p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-11.jpg" alt="نذری" width="718" height="963" /></p>
<p>صبح خانم‌ها  را خبر کردم که به مسجد بیایید؛ می‌خواهم برای شهدا نذری بدهم. بعد از این‌که نذرم را ادا کردم. از دادگاه تماس گرفتند و گفتند: بیایید تا طلاق را بنویسیم. معلوم شد که شهید گمنام وکالت را اعمال کرده است. داماد خودش بعد از هشت سال تقاضای طلاق کرد!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/وکالت-شهید-گمنام">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/وکالت-شهید-گمنام#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1723591</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهید و شفای کودک</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-شفای-کودک</link>
			<pubDate>17:34:00 +0330 جمعه، 26 بهمن 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1708346@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/___.jpg&quot; alt=&quot;شهیدی که کودکش ازمرگ نجات داد&quot; width=&quot;478&quot; height=&quot;451&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کودک شیرخواره‌ام دوباره گرفتار تب‌ و تشنج شده بود. نگران بودم و قلبم تند می‌زد. خدایا، باز هم این بچه‌ام! دیگر تحملش را ندارم؛ چند بار باردار شده بود و یک بار نوزاد پسر و یک بار هم نوزاد دختر به خاطر تب و تشنج مرده بودند. حالا این بچه‌ هم داشت از دست می‌رفت. بی‌کس و تنها، به همسر شهیدش گله کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- تا وقتی شهید نشده بودی، اجازه نمی‌دادی بچه‌های مریض را دکتر ببریم. عقیده داشتی این درد را خدا مصلحت دیده و داده است. شفایش را هم اگر خودش مصلحت بداند، می‌دهد.یکی‌یکی بچه‌ها را کفن کردیم؛ خودت هم رفتی و ما را تنها گذاشتی.  این اتاق که هنوز به آجرهایش سیمان نکشیدی و پنجره‌هایش را با پلاستیک پوشاندی.  خانه‌ای که حتی پله ندارد و من باید هر روز صد بار از این نردبان بالا و پایین بروم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به اطراف نگاه ‌کردم؛ تنهای تنها بودم؛ هیچ کس نبود؛ حتی تلفن هم نداشتم تا تماس بگیرم و کسی بیاید و نوزاد شیرخواره‌ام را از مرگ نجات بدهد؛ دهان بچه مثل ماهی کوچکی که از آب بیرون افتاده باشد، تکان می‌خورد و گاهی لب‌هایش نمی‌جنبید.بدنش کاملاً لمس شده بود.کمی بعد پاهای بچه به شدت داغ شد. نمی‌دانستم بیهوش شده یا خوابش برده‌است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیگر بغض و اشک و آه اجازه‌ نمی‌داد؛ آن‌قدر از سر شب گریه کرده بودم که یک لحظه سرم را تکیه دادم به دیوار؛ مطمئنم چیزی بین خواب و بیداری بود. کاملاً متوجه شدم از در اتاق  آمد تو، و نزدیک من و بچه شد. همین‌طور که نیم‌نگاهی به من کرد، کف دستش را روی پیشانی پسرم گذاشت. نیم‌نگاهش را از صورتم برداشت و سرش را پایین گرفت. مشخص بود که شرمنده من شده؛ تمام اتاق پر از بوی خوش عطر شده بود. این بوی خوش را هیچ وقت در زندگی‌ام حس نکرده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ناگهان از خواب و بیداری جدا شدم؛ باورم نمی‌شد. دست روی پیشانی بچه گذاشتم اصلاً تب نداشت؛ حتی از آن بعد هیچ وقت گرفتار تب و تشنج نشد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-شفای-کودک&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/___.jpg" alt="شهیدی که کودکش ازمرگ نجات داد" width="478" height="451" /></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">کودک شیرخواره‌ام دوباره گرفتار تب‌ و تشنج شده بود. نگران بودم و قلبم تند می‌زد. خدایا، باز هم این بچه‌ام! دیگر تحملش را ندارم؛ چند بار باردار شده بود و یک بار نوزاد پسر و یک بار هم نوزاد دختر به خاطر تب و تشنج مرده بودند. حالا این بچه‌ هم داشت از دست می‌رفت. بی‌کس و تنها، به همسر شهیدش گله کرد:</p>
<p style="text-align: justify;">- تا وقتی شهید نشده بودی، اجازه نمی‌دادی بچه‌های مریض را دکتر ببریم. عقیده داشتی این درد را خدا مصلحت دیده و داده است. شفایش را هم اگر خودش مصلحت بداند، می‌دهد.یکی‌یکی بچه‌ها را کفن کردیم؛ خودت هم رفتی و ما را تنها گذاشتی.  این اتاق که هنوز به آجرهایش سیمان نکشیدی و پنجره‌هایش را با پلاستیک پوشاندی.  خانه‌ای که حتی پله ندارد و من باید هر روز صد بار از این نردبان بالا و پایین بروم.</p>
<p style="text-align: justify;">به اطراف نگاه ‌کردم؛ تنهای تنها بودم؛ هیچ کس نبود؛ حتی تلفن هم نداشتم تا تماس بگیرم و کسی بیاید و نوزاد شیرخواره‌ام را از مرگ نجات بدهد؛ دهان بچه مثل ماهی کوچکی که از آب بیرون افتاده باشد، تکان می‌خورد و گاهی لب‌هایش نمی‌جنبید.بدنش کاملاً لمس شده بود.کمی بعد پاهای بچه به شدت داغ شد. نمی‌دانستم بیهوش شده یا خوابش برده‌است.</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر بغض و اشک و آه اجازه‌ نمی‌داد؛ آن‌قدر از سر شب گریه کرده بودم که یک لحظه سرم را تکیه دادم به دیوار؛ مطمئنم چیزی بین خواب و بیداری بود. کاملاً متوجه شدم از در اتاق  آمد تو، و نزدیک من و بچه شد. همین‌طور که نیم‌نگاهی به من کرد، کف دستش را روی پیشانی پسرم گذاشت. نیم‌نگاهش را از صورتم برداشت و سرش را پایین گرفت. مشخص بود که شرمنده من شده؛ تمام اتاق پر از بوی خوش عطر شده بود. این بوی خوش را هیچ وقت در زندگی‌ام حس نکرده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان از خواب و بیداری جدا شدم؛ باورم نمی‌شد. دست روی پیشانی بچه گذاشتم اصلاً تب نداشت؛ حتی از آن بعد هیچ وقت گرفتار تب و تشنج نشد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-شفای-کودک">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-شفای-کودک#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1708346</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهیدشفایم داد</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/درمان-با-شهید</link>
			<pubDate>15:03:00 +0330 دوشنبه، 15 بهمن 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1703051@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-9.jpg&quot; alt=&quot;درمانم با کمک شهید&quot; width=&quot;433&quot; height=&quot;305&quot; /&gt; یا شافی&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیسک کمر بیچاره‌ام کرده بود؛ سه مرتبه جراحی کردم تا بالاخره با پلاتینی که در مهره‌های کمرم گذاشتند، از آن بیچارگی اولیه در آمدم؛ اما پزشک معالجم سفارش کرده بود که کار سنگین نکنم و به خودم فشار نیاورم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نزدیک عید بود و مرسوم است که همه ساله ما ایرانی‌ها خانه را آب و جارو می‌کنیم؛ چند روز مانده بود به عید که دخترهایم آمدند و در گردگیری و تمیز کردن خانه کمکم کردند و من هم لنگ‌لنگان کنارشان به کارهای خانه رسیدگی می‌کردم.دو تا تُشک پشم داشتم که خوب شسته نشده بودند و مدتی بود که احساس می‌کردم بو می‌دهند. دخترها تشک‌ها را شکافتند، شستن و در حیاط پهن کردند تا خشک شود. گفتند: این‌ را وقتی‌که برگشتیم، برایت دوباره می‌دوزیم؛ گفتم: باشد. از دخترها تشکر کردم و آن‌ها به خانه‌های خودشان رفتند تا خانه‌تکانی عید خودشان را انجام دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فردا و پس‌فردای آن روز پشم‌ها خشک شد؛ اما دخترها آن‌قدر درگیر زندگی و خانه‌تکانی و کارهای عیدشان بودند که اصلاً فراموش کردند که بیایند و به بقیه کارها برسند. در عین حال قرار بود برایم مهمان بیاید. همه‌ خانه مرتب و منظم بود، به جز این تشک‌ها؛ مدام می‌رفتم و می‌آمدم و به این وضع تشک‌ها نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: دخترها در خانه کار دارند؛ بالاخره می‌آیند. از طرفی خودم می‌خواستم پشم‌ها را جمع کنم و تشک را بدوزم. اما یاد درد دیسک کمر و دردی که تا آن روز کشیده بودم و حرف پزشک معالجم می‌افتادم و با خودم می‌گفتم: دکتر گفت کار سنگین نکن، این‌که کار سنگینی نیست!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بالاخره شروع به کار کردم، اما فشاری که با دست‌هایم می‌آوردم و خم و راست شدن، ناخودآگاه به کمرم فشار آورد؛ هنوز کارم تمام نشده بود که درد شدیدی در قسمت شکم به وجود آمد. چیزی شبیه درد کلیه بود؛ اما می‌دانستم که درد برای کلیه نیست؛ با خود گفتم: بروم دکتر؟ اما دکتر حتماً می‌گوید برو سونوگرافی عکس بگیر و باز دوا و درمان و دکتر و بیمارستان.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی همسرم به خانه آمد، دردم را از او پنهان کردم. می‌دانستم اگر کوچک‌ترین ناله‌ای کنم، ملامتم می‌کند که این همه درد کشیدی و این همه خرج دوا و دکتر و درمان کردیم و تو باز رفتی سراغ کار سنگین!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تمام آن شب را دور از چشم همسرم درد کشیدم؛ وقتی اذان صبح را گفتند، بیدار بودم و اصلاً نتوانسته بودم خوب بخوابم؛ بعد از نماز صبح به شهدای گمنام متوسل شدم و یک تسبیح صلوات فرستادم و از آن‌ها خواستم که به من بفهمانند که دردم برای چیست و درمانش چه‌طور است. حالا من یک سهل‌انگاری کردم، شما کمکم کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ناگهان دیدم در اتاق معاینه پزشک معالج باز شد و دکتر جوانی با روپوش سفید پزشکی و محاسن سیاه نگاهی به من کرد و بی‌آنکه اسمم را بداند، گفت: خانم، خانم، شما.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم که او با دست به من اشاره می‌کند که داخل بروم. همسرم مشغول صحبت با تلفن بود که رفتم داخل. پرسید:آن آقا کیست؟ گفتم همسرم، امام جمعه هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفت:درد شما از همان پلاتین هست؛ بعد نسخه‌ای به دستم داد؛ فقط چند تا قرص آرام‌بخش به جای نوشته روی برگ نسخه چسبیده بود. از خواب بیدار شدم، دیگر دردی نداشتم.به همسرم گفتم، راست میگویی شهدای گمنام شما را نمی‌شناسند!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/درمان-با-شهید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-9.jpg" alt="درمانم با کمک شهید" width="433" height="305" /> یا شافی</p>
<p style="text-align: justify;">دیسک کمر بیچاره‌ام کرده بود؛ سه مرتبه جراحی کردم تا بالاخره با پلاتینی که در مهره‌های کمرم گذاشتند، از آن بیچارگی اولیه در آمدم؛ اما پزشک معالجم سفارش کرده بود که کار سنگین نکنم و به خودم فشار نیاورم.</p>
<p style="text-align: justify;">نزدیک عید بود و مرسوم است که همه ساله ما ایرانی‌ها خانه را آب و جارو می‌کنیم؛ چند روز مانده بود به عید که دخترهایم آمدند و در گردگیری و تمیز کردن خانه کمکم کردند و من هم لنگ‌لنگان کنارشان به کارهای خانه رسیدگی می‌کردم.دو تا تُشک پشم داشتم که خوب شسته نشده بودند و مدتی بود که احساس می‌کردم بو می‌دهند. دخترها تشک‌ها را شکافتند، شستن و در حیاط پهن کردند تا خشک شود. گفتند: این‌ را وقتی‌که برگشتیم، برایت دوباره می‌دوزیم؛ گفتم: باشد. از دخترها تشکر کردم و آن‌ها به خانه‌های خودشان رفتند تا خانه‌تکانی عید خودشان را انجام دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">فردا و پس‌فردای آن روز پشم‌ها خشک شد؛ اما دخترها آن‌قدر درگیر زندگی و خانه‌تکانی و کارهای عیدشان بودند که اصلاً فراموش کردند که بیایند و به بقیه کارها برسند. در عین حال قرار بود برایم مهمان بیاید. همه‌ خانه مرتب و منظم بود، به جز این تشک‌ها؛ مدام می‌رفتم و می‌آمدم و به این وضع تشک‌ها نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: دخترها در خانه کار دارند؛ بالاخره می‌آیند. از طرفی خودم می‌خواستم پشم‌ها را جمع کنم و تشک را بدوزم. اما یاد درد دیسک کمر و دردی که تا آن روز کشیده بودم و حرف پزشک معالجم می‌افتادم و با خودم می‌گفتم: دکتر گفت کار سنگین نکن، این‌که کار سنگینی نیست!</p>
<p style="text-align: justify;">بالاخره شروع به کار کردم، اما فشاری که با دست‌هایم می‌آوردم و خم و راست شدن، ناخودآگاه به کمرم فشار آورد؛ هنوز کارم تمام نشده بود که درد شدیدی در قسمت شکم به وجود آمد. چیزی شبیه درد کلیه بود؛ اما می‌دانستم که درد برای کلیه نیست؛ با خود گفتم: بروم دکتر؟ اما دکتر حتماً می‌گوید برو سونوگرافی عکس بگیر و باز دوا و درمان و دکتر و بیمارستان.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی همسرم به خانه آمد، دردم را از او پنهان کردم. می‌دانستم اگر کوچک‌ترین ناله‌ای کنم، ملامتم می‌کند که این همه درد کشیدی و این همه خرج دوا و دکتر و درمان کردیم و تو باز رفتی سراغ کار سنگین!</p>
<p style="text-align: justify;">تمام آن شب را دور از چشم همسرم درد کشیدم؛ وقتی اذان صبح را گفتند، بیدار بودم و اصلاً نتوانسته بودم خوب بخوابم؛ بعد از نماز صبح به شهدای گمنام متوسل شدم و یک تسبیح صلوات فرستادم و از آن‌ها خواستم که به من بفهمانند که دردم برای چیست و درمانش چه‌طور است. حالا من یک سهل‌انگاری کردم، شما کمکم کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان دیدم در اتاق معاینه پزشک معالج باز شد و دکتر جوانی با روپوش سفید پزشکی و محاسن سیاه نگاهی به من کرد و بی‌آنکه اسمم را بداند، گفت: خانم، خانم، شما.</p>
<p style="text-align: justify;">به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم که او با دست به من اشاره می‌کند که داخل بروم. همسرم مشغول صحبت با تلفن بود که رفتم داخل. پرسید:آن آقا کیست؟ گفتم همسرم، امام جمعه هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت:درد شما از همان پلاتین هست؛ بعد نسخه‌ای به دستم داد؛ فقط چند تا قرص آرام‌بخش به جای نوشته روی برگ نسخه چسبیده بود. از خواب بیدار شدم، دیگر دردی نداشتم.به همسرم گفتم، راست میگویی شهدای گمنام شما را نمی‌شناسند!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/درمان-با-شهید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/درمان-با-شهید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1703051</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهید و گم شده‌ام</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-گم-شده-ام</link>
			<pubDate>10:28:00 +0330 شنبه، 29 دی 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1701690@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم. خیلی مشتاق شده بودم کتاب را بخوانم. نمی‌توانستم برای خرید آن به قم بروم. این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب «پایی که جا ماند» شب و روز فکرم را درگیر کرده بود.ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست چاپ را گذرانده بود. حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد. یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود. با‌سرعت به کتابخانه حوزه رفتم؛ اما هرچه گشتم، کتاب نبود. اشتیاق خواندن کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم؛ نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم؛ اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم؛ اما کتاب پیدا نشد. امکان این‌که کسی کتاب را به امانت برده باشد، کم بود؛ شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ کسی کتاب را امانت نبرده‌است. باز هم گشتم. ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم. اگر کتاب پیدا شود، صد تا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-8.jpg&quot; alt=&quot;شهدای گمنام حلال مشکلاتم هستند&quot; width=&quot;396&quot; height=&quot;597&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم. صدتا صلوات فرستادم. حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته بودم،  فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم. کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم. کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;احساس می‌کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نذر صلوات راهی شد برای من و حل مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، صدتا صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌شود. از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;  &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-گم-شده-ام&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم. خیلی مشتاق شده بودم کتاب را بخوانم. نمی‌توانستم برای خرید آن به قم بروم. این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب «پایی که جا ماند» شب و روز فکرم را درگیر کرده بود.ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست چاپ را گذرانده بود. حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد. یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود. با‌سرعت به کتابخانه حوزه رفتم؛ اما هرچه گشتم، کتاب نبود. اشتیاق خواندن کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم؛ نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم؛ اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم.</p>
<p style="text-align: justify;">از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم؛ اما کتاب پیدا نشد. امکان این‌که کسی کتاب را به امانت برده باشد، کم بود؛ شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ کسی کتاب را امانت نبرده‌است. باز هم گشتم. ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!</p>
<p style="text-align: justify;">همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم. اگر کتاب پیدا شود، صد تا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-8.jpg" alt="شهدای گمنام حلال مشکلاتم هستند" width="396" height="597" /></p>
<p style="text-align: justify;">از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم. صدتا صلوات فرستادم. حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته بودم،  فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم. کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم. کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!</p>
<p style="text-align: justify;">احساس می‌کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!</p>
<p style="text-align: justify;">نذر صلوات راهی شد برای من و حل مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، صدتا صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌شود. از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />  </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-گم-شده-ام">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-گم-شده-ام#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1701690</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کار چاق کنی شهدا</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/کار-چاق-کنی-شهدا</link>
			<pubDate>11:58:00 +0330 دوشنبه، 17 دی 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 6</category>			<guid isPermaLink="false">1701044@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-7.jpg&quot; alt=&quot;شهدای کار چاق کن&quot; width=&quot;353&quot; height=&quot;220&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همسرم خیلی به‌هم‌ریخته و کلافه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; _چیزی شده؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;-مدارک مهمی را گم کرده‌ام. تمام قفسه‌ها و کمدها و کتابخانه را گشتم؛ انگار مدارک، سوزن شده در انبار کاه.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ برای شهدا صلوات فرستادی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با همان کلافگی -یک ساعت است که دارم صلوات می‌فرستم؛ ولی پیدا نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ برای شهدای گمنام صلوات فرستادی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حرفم را به شوخی گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ای بابا، این‌ها که من را نمی‌‌شناسند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای شهدا صلوات فرستادم. رفتم در گاو‌صندوق را باز کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_بیا ببین این بسته هست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی آمد با تعجب به بسته توی گاوصندوق نگاه کرد .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;-این را از کجا آوردی؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ داخل گاوصندوق بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با ناباوری در حالی‌که فکر می‌کرد، شوخی می‌کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_من سه مرتبه داخل گاوصندوق را نگاه کردم؛ خالی بود؛ خودت الآن مدارک را داخل گاوصندوق گذاشتی؛ لطفاً شوخی نکن!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیدم باور نمی‌کند؛ خیلی جدی .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_شهدای گمنام حق دارند که تو را نشناسند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همیشه بین ما یک بحث بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ تو چرا برای هر کار و اتفاقی که پیش می‌آید از شهدای گمنام کمک می‌خواهی؟ مگر این‌ها شهید شده‌اند که حاجت ما را بدهند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ما برای هر کاری از خدا کمک می‌خواهیم؛ من آن‌قدر به خدا نزدیک نیستم که از خودش بخواهم؛ شهدای گمنام را واسطه قرار می‌دهم تا آن‌ها از خدا بخواهند و من حاجتم را بگیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_به هر حال این ماجرا را به کسی نگو؛ هیچ کس باور نمی‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_خداوند خودش آدرس شهدا را به ما داده است، این زندگان جاوید از ما زنده‌تر هستند.وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ(169 آل عمران)&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/کار-چاق-کنی-شهدا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-7.jpg" alt="شهدای کار چاق کن" width="353" height="220" /></p>
<p style="text-align: justify;">همسرم خیلی به‌هم‌ریخته و کلافه بود.</p>
<p style="text-align: justify;"> _چیزی شده؟</p>
<p style="text-align: justify;">-مدارک مهمی را گم کرده‌ام. تمام قفسه‌ها و کمدها و کتابخانه را گشتم؛ انگار مدارک، سوزن شده در انبار کاه.</p>
<p style="text-align: justify;">_ برای شهدا صلوات فرستادی؟</p>
<p style="text-align: justify;">با همان کلافگی -یک ساعت است که دارم صلوات می‌فرستم؛ ولی پیدا نشد.</p>
<p style="text-align: justify;">_ برای شهدای گمنام صلوات فرستادی؟</p>
<p style="text-align: justify;">حرفم را به شوخی گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">_ای بابا، این‌ها که من را نمی‌‌شناسند.</p>
<p style="text-align: justify;">برای شهدا صلوات فرستادم. رفتم در گاو‌صندوق را باز کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">_بیا ببین این بسته هست؟</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی آمد با تعجب به بسته توی گاوصندوق نگاه کرد .</p>
<p style="text-align: justify;">-این را از کجا آوردی؟!</p>
<p style="text-align: justify;">_ داخل گاوصندوق بود.</p>
<p style="text-align: justify;">با ناباوری در حالی‌که فکر می‌کرد، شوخی می‌کنم .</p>
<p style="text-align: justify;">_من سه مرتبه داخل گاوصندوق را نگاه کردم؛ خالی بود؛ خودت الآن مدارک را داخل گاوصندوق گذاشتی؛ لطفاً شوخی نکن!</p>
<p style="text-align: justify;">دیدم باور نمی‌کند؛ خیلی جدی .</p>
<p style="text-align: justify;">_شهدای گمنام حق دارند که تو را نشناسند!</p>
<p style="text-align: justify;">همیشه بین ما یک بحث بود.</p>
<p style="text-align: justify;">_ تو چرا برای هر کار و اتفاقی که پیش می‌آید از شهدای گمنام کمک می‌خواهی؟ مگر این‌ها شهید شده‌اند که حاجت ما را بدهند!</p>
<p style="text-align: justify;">_ما برای هر کاری از خدا کمک می‌خواهیم؛ من آن‌قدر به خدا نزدیک نیستم که از خودش بخواهم؛ شهدای گمنام را واسطه قرار می‌دهم تا آن‌ها از خدا بخواهند و من حاجتم را بگیرم.</p>
<p style="text-align: justify;">_به هر حال این ماجرا را به کسی نگو؛ هیچ کس باور نمی‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">_خداوند خودش آدرس شهدا را به ما داده است، این زندگان جاوید از ما زنده‌تر هستند.وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ(169 آل عمران)</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/کار-چاق-کنی-شهدا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/کار-چاق-کنی-شهدا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1701044</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>گمنامان مشهور</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/گمنامان-مشهور</link>
			<pubDate>11:39:00 +0330 پنجشنبه، 15 آذر 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1698984@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-6.jpg&quot; alt=&quot;گمنام های مشهور&quot; width=&quot;412&quot; height=&quot;549&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کارچاق کنی شهدای گمنام&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم؛ خیلی مشتاق بودم کتاب را بخوانم؛ می‌دانستم باید برای خرید آن به قم بروم؛ این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;«پایی که جا ماند»&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; نمی‌توانستم تحمل کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست تجدید چاپ شده بود.حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد؛ یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود.با‌ سرعت به کتابخانه حوزه رفتم. اما هرچه گشتم، این کتاب نبود. اشتیاق خواندن این کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم. نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم. از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم. اما کتاب پیدا نشد.   کسی کتاب را به امانت نبرده بود. شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ چنین کتابی را از کتابخانه نبرده‌اند. باز هم گشتم؛ ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم؛ اگر کتاب پیدا شود، هزارتا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم؛ هزار صلوات فرستادم؛ حالا حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته‌ام، دوباره گشتم.چون فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم؛ کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم؛ کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;احساس می کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آن نذر صلوات نشانی شد برای من و مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، هزار صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌گردد؛ از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;  &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/گمنامان-مشهور&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-6.jpg" alt="گمنام های مشهور" width="412" height="549" /></p>
<p style="text-align: justify;">کارچاق کنی شهدای گمنام</p>
<p style="text-align: justify;">درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم؛ خیلی مشتاق بودم کتاب را بخوانم؛ می‌دانستم باید برای خرید آن به قم بروم؛ این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب <strong><span style="color: #0000ff;">«پایی که جا ماند»</span></strong> نمی‌توانستم تحمل کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست تجدید چاپ شده بود.حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد؛ یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود.با‌ سرعت به کتابخانه حوزه رفتم. اما هرچه گشتم، این کتاب نبود. اشتیاق خواندن این کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم. نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم.</p>
<p style="text-align: justify;">اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم. از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم. اما کتاب پیدا نشد.   کسی کتاب را به امانت نبرده بود. شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ چنین کتابی را از کتابخانه نبرده‌اند. باز هم گشتم؛ ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!</p>
<p style="text-align: justify;">همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم؛ اگر کتاب پیدا شود، هزارتا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم؛ هزار صلوات فرستادم؛ حالا حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته‌ام، دوباره گشتم.چون فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم؛ کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم؛ کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!</p>
<p style="text-align: justify;">احساس می کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!</p>
<p style="text-align: justify;">آن نذر صلوات نشانی شد برای من و مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، هزار صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌گردد؛ از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />  </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/گمنامان-مشهور">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/گمنامان-مشهور#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1698984</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شوهر می‌خواهم</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شوهر-می-خواهم</link>
			<pubDate>19:20:00 +0330 یکشنبه، 27 آبان 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1697750@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-3.jpg&quot; alt=&quot;کرامات شهید&quot; width=&quot;480&quot; height=&quot;480&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;بخت گشایی شهدای گمنام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وقتی بین مزار شهدای گمنام می‌گردی نامی از شهید و چهره‌اش به یادت نمی‌آید. بعد یک شک تمام وجودت را پرمی‌کند .تو چه‌قدر غریبی! تو کی هستی؟ چه کسی می‌داند؟ چه کسی می‌فهمد؟ اصلاً کسی باور می‌کند؟ و اصلاً کسی از شهید گمنامی حاجت گرفته است و یا مشکل او حل شده؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;مقام شهدا در بیان امام خامنه‌ای&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امام خامنه‌ای شهادت را بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل‌الله میداند.شهادت از مفاهیمی است که فقط در ادیان معنا دارد. همیشه ارزش دارد.فداکاری در راه خدا همیشه بزرگوار ارجمند است.شهدا مشعل دار پیروزی، ازادی و استقلال ملت‌ها هستند. شهادت مرگ انسان‌های زیرک هوشیار است که نمی‌گذارند جانشان هدر برود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; باید یاد حقیقت و خاطره‌ شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن، زنده نگه داشت. اگر خدای متعال، این دعا را از کسی قبول کند که مرگ او را در شهادت قرار دهد، بزرگترین امتیاز را به یک انسان داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-4.jpg&quot; alt=&quot;مزارشهید&quot; width=&quot;387&quot; height=&quot;516&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;الف_شناسنامه قرآنی شهدا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برای شناخت شهدا شناسنامه قرآنی آن‌ها را بایدخواند: (وَ لاتَحْسَبَنَّ الذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ أمْواتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)؛ «هرگز کسانی را که در را خدا کشته شده‌اند، مرده مپندارید؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند»: (آل عمران: 169)؛&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل‌الله اموت بل احیاء ولکن لا تشعرون) (بقره، آیه 154:)&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;«کسی را که در راه خدا کشته شد، مرده نپندارید، بلکه او زنده جاوید است، ولی شما این حقیقت را نخواهید یافت.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در آیات بالا 3 تذکر بسیار مهم درباره شهدا به انسان‌های دیگر شده است:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- در پندار و گفتار در مورد شهدا نباید لفظ (مرگ) را بکار برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2 -حیات شهدا بعد از شهادت برای همیشه جاودان است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3 - شما توان درک زندگی شهدا را نخواهید داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برخی از مردم تصور می‌کردند که کسانی که در راه خدا جهاد می‌کنند و به شهادت می‌رسیدند، از بین ‌رفته‌اند، به همین جهت قرآن کریم برای زدودن چنین تصوری می‌فرماید: کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، زنده‌اند، و نزد پروردگار خویش از روزی بهره مند می‌شوند. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در حقیقت این آیات جایگاه شهید را نشان می‌دهد، تا جایی که بشر نمی‌تواند مقام رفیع شهید را درک کند&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;ب-هویت روایی شهدا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل فرمودند: «سه طایفه شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود: پیغمبران، علماء و شهدا.» (جامع الحادیث الشیعه، ج 3، ص 16)&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- رسول‌ خدا (ص) می‌فرمایند: «کسی که از خانه خود به قصد نگهبانی مرزها و یا برای جنگ و جهاد در راه خدا بیرون آید، در هر قدمی که بر می‌‌دارد، هفتصد هزار حسنه داده می‌شود و هفتصدهزار گناه از وی بخشیده می‌شود، او در ضمان و بر عهده خدا خواهد بود به هر نحوی که بمیرد، چه با اجلش بمیرد و یا اینکه شهید شود و چنانچه برگردد، بخشوده شده و پاک گشته و دعایش در پیشگاه خدا مستجاب خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- رسول‌ خدا (ص) فرمود: مافوق هر نیکی، نیکی بیشتر و هنری وجود دارد، آنجا که مردی که در راه خدا کشته می‌شود، بالاتر از آن نیک نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باید از توانایی‌های فرامادی شهدا بهرمند شد. شهدا از بعد از شهادت قوی تر هستند.بنابراین باید با شهدا دوست شد. دوستی با این افراد پاک می‌تواند باعث نجات شود. کسانی که جان مالشان در راه خداوند برای حفظ دین ایثار کردند. اگر این شهدا از جهت فیزیکی زنده بودند، می‌توانستند در جامعه کارهای مفیدی انجام دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; ابتدا باید با شهدا دوست شد. حالا که با آیات و احادیث به یقین رسیدید که شهدا زنده هستند. باید با آنها دوست شد. خصوصا شهید گمنام که حتی از نامش هم در دنیای مادی استفاده نکرده است. عکسی را به دیوار ندارد. خانواده‌اش قبری برای او ندارد تا سرمزارش برود و برایش اشک بریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی عجیب است که عده‌ای برای حل مشکلاتشان حاضرند با صرف هزینه‌های کلان سراغ رمال‌ها و جادو جنبل و اجنه بروند. یا گرفتار انرژِی درمانی، عرفان‌های کاذب بشوند؛ اما حاضر نیستند با شهدا آشتی کنند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-5.jpg&quot; alt=&quot;شهیدان زنده هستند&quot; width=&quot;471&quot; height=&quot;414&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;دوستی با شهدای گمنام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;·    یادکردن ازشهدا .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    خواندن فاتحه و فرستادن صلوات برای شادی روحش شهدا.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    رفتن سر مزار شهدا.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهدا را چگونه بشناسیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نقاط قوت شهدا را می‌توان با خواندن وصیت نامه‌هایشان فهمید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    نماز اول وقت&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    پیروی از ولایت فقیه&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    دوست داشتن مردم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    ترجیح دادن دیگران بر خودشان&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    رعایت حق الناس&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    رعایت حال ناموس دیگران&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    چشم پوشی از نگاه به نامحرم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باید ملزم به ویژگی‌های شهدا بود . تا هم خانواده شهدا شد. آنگاه است که خودشان میایند سراغتان.بدون هیچ منتی.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از طرفی آنقدر عرضه و لیاقت در همه وجود ندارد، که مستقیم با ائمه در ارتباط باشند.لذا باید به وسیله صالحان درخواست داد. شهدا را واسطه کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بخت گشایی شهدای گمنام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;·    گشایش بخت&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سنش زیاد شده بود. هر خواستگاری میامد می‌گفت:«با نمازم کاری نداشته باش.» بعد از مدت‌ها استادش او را دید.گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« چرا هنوز مجردی؟ پس کی می‌خواهی عروس بشی!؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;-« به شوخی گفت: «تو داماد بفرست، من رضایت می‌دم؛ چیز زیادی نمی‌خوام؛ اهل نماز و روزه باشه و حلال و حرام خدا را رعایت کنه»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« فردا برو مزار شهدای گمنام و بگو: با‌غیرتا، شما برای حفظ ناموس کشور رفتید و شهید شدید؛ منم یکی از ناموس‌های شما هسم؛ همسر مؤمن می‌خوام؛ سوره یس هم به روح مادرهایشان هدیه کن.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نه تنها برای خودش که برای دخترهای مجرد خانواده دعا کرد. و به آن‌ها هم توسل به شهدای گمنام را آدرس داد.چندی بعد کارت عروسی‌اش را فرستاد و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ «چیزی رو که می‌خوام بگم، باور کردنی نیست! در این سه ماه سی نفر از دخترهای فامیل ازدواج کردند!»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;·    .گشایش بخت و فرزند دار شدن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای مشاوره رفته بود. گفت: « این روزها خیلی ناراحتم؛ سنم از سی سال گذشته؛ اصلاً انگار کسی بختم را بسته؛ خواستگارها تا جلوی خانه می‌آن؛ اما بعد بی‌هیچ دلیلی منصرف می‌شن! »&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_«به ختم و ذکری هم متوسل شدی؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_«به خدا خیلی ختم گرفتم؛ ولی ناامید شدم و دیگر ختم نمی‌گیرم.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ « از کرامات شهدای گمنام برایش گفته شد. شهدا برای مادرانشان حرمت خاصی قائل هستند. برو مزار شهدای گمنام و بگو سوره یاسین می‌خونم و شما را به جان مادرانتان قسم میدم؛ شما برای ناموس مملکت رفتید و شهید شدید؛ من هم ناموس شما هستم؛ همسری مانند خودتان به من معرفی کنید.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;طولی نکشید که خبر خواستگار جدیدش را داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با توجه به این‌که سن بالایی داشت. به او گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« زود بچه دار شو »&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« راستش همسرم بچه‌دار نمی‌شه»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« چرا منتظری؟ برو مزار شهدای گمنام و بگو: باغیرت‌ها شماها رفتید و حالا وظیفه ما پر کردن جای خالی شماست.واسطه بشید تا خداوند به من فرزندی بده؛ سوره یاسین را هم به مادرهایشان هدیه کن. »&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کمی بعد خبر بارداری‌اش را داد و خدا به او فرزند عطاکرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/شوهر-می-خواهم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-3.jpg" alt="کرامات شهید" width="480" height="480" /></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">بخت گشایی شهدای گمنام</span></strong><br />وقتی بین مزار شهدای گمنام می‌گردی نامی از شهید و چهره‌اش به یادت نمی‌آید. بعد یک شک تمام وجودت را پرمی‌کند .تو چه‌قدر غریبی! تو کی هستی؟ چه کسی می‌داند؟ چه کسی می‌فهمد؟ اصلاً کسی باور می‌کند؟ و اصلاً کسی از شهید گمنامی حاجت گرفته است و یا مشکل او حل شده؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>مقام شهدا در بیان امام خامنه‌ای</strong></span><br />امام خامنه‌ای شهادت را بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل‌الله میداند.شهادت از مفاهیمی است که فقط در ادیان معنا دارد. همیشه ارزش دارد.فداکاری در راه خدا همیشه بزرگوار ارجمند است.شهدا مشعل دار پیروزی، ازادی و استقلال ملت‌ها هستند. شهادت مرگ انسان‌های زیرک هوشیار است که نمی‌گذارند جانشان هدر برود.</p>
<p style="text-align: justify;"> باید یاد حقیقت و خاطره‌ شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن، زنده نگه داشت. اگر خدای متعال، این دعا را از کسی قبول کند که مرگ او را در شهادت قرار دهد، بزرگترین امتیاز را به یک انسان داده است.</p>
<p style="text-align: justify;"> <img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-4.jpg" alt="مزارشهید" width="387" height="516" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>الف_شناسنامه قرآنی شهدا</strong></span><br />برای شناخت شهدا شناسنامه قرآنی آن‌ها را بایدخواند: (وَ لاتَحْسَبَنَّ الذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ أمْواتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)؛ «هرگز کسانی را که در را خدا کشته شده‌اند، مرده مپندارید؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند»: (آل عمران: 169)؛</p>
<p style="text-align: justify;"> (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل‌الله اموت بل احیاء ولکن لا تشعرون) (بقره، آیه 154:)</p>
<p style="text-align: justify;">«کسی را که در راه خدا کشته شد، مرده نپندارید، بلکه او زنده جاوید است، ولی شما این حقیقت را نخواهید یافت.»</p>
<p style="text-align: justify;">در آیات بالا 3 تذکر بسیار مهم درباره شهدا به انسان‌های دیگر شده است:</p>
<p style="text-align: justify;">1- در پندار و گفتار در مورد شهدا نباید لفظ (مرگ) را بکار برد.</p>
<p style="text-align: justify;">2 -حیات شهدا بعد از شهادت برای همیشه جاودان است.</p>
<p style="text-align: justify;">3 - شما توان درک زندگی شهدا را نخواهید داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">برخی از مردم تصور می‌کردند که کسانی که در راه خدا جهاد می‌کنند و به شهادت می‌رسیدند، از بین ‌رفته‌اند، به همین جهت قرآن کریم برای زدودن چنین تصوری می‌فرماید: کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، زنده‌اند، و نزد پروردگار خویش از روزی بهره مند می‌شوند. </p>
<p style="text-align: justify;">در حقیقت این آیات جایگاه شهید را نشان می‌دهد، تا جایی که بشر نمی‌تواند مقام رفیع شهید را درک کند</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>ب-هویت روایی شهدا</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">1- امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل فرمودند: «سه طایفه شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود: پیغمبران، علماء و شهدا.» (جامع الحادیث الشیعه، ج 3، ص 16)</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">2- رسول‌ خدا (ص) می‌فرمایند: «کسی که از خانه خود به قصد نگهبانی مرزها و یا برای جنگ و جهاد در راه خدا بیرون آید، در هر قدمی که بر می‌‌دارد، هفتصد هزار حسنه داده می‌شود و هفتصدهزار گناه از وی بخشیده می‌شود، او در ضمان و بر عهده خدا خواهد بود به هر نحوی که بمیرد، چه با اجلش بمیرد و یا اینکه شهید شود و چنانچه برگردد، بخشوده شده و پاک گشته و دعایش در پیشگاه خدا مستجاب خواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">3- رسول‌ خدا (ص) فرمود: مافوق هر نیکی، نیکی بیشتر و هنری وجود دارد، آنجا که مردی که در راه خدا کشته می‌شود، بالاتر از آن نیک نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">باید از توانایی‌های فرامادی شهدا بهرمند شد. شهدا از بعد از شهادت قوی تر هستند.بنابراین باید با شهدا دوست شد. دوستی با این افراد پاک می‌تواند باعث نجات شود. کسانی که جان مالشان در راه خداوند برای حفظ دین ایثار کردند. اگر این شهدا از جهت فیزیکی زنده بودند، می‌توانستند در جامعه کارهای مفیدی انجام دهند.</p>
<p style="text-align: justify;"> ابتدا باید با شهدا دوست شد. حالا که با آیات و احادیث به یقین رسیدید که شهدا زنده هستند. باید با آنها دوست شد. خصوصا شهید گمنام که حتی از نامش هم در دنیای مادی استفاده نکرده است. عکسی را به دیوار ندارد. خانواده‌اش قبری برای او ندارد تا سرمزارش برود و برایش اشک بریزد.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی عجیب است که عده‌ای برای حل مشکلاتشان حاضرند با صرف هزینه‌های کلان سراغ رمال‌ها و جادو جنبل و اجنه بروند. یا گرفتار انرژِی درمانی، عرفان‌های کاذب بشوند؛ اما حاضر نیستند با شهدا آشتی کنند!</p>
<p style="text-align: justify;"> <img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-5.jpg" alt="شهیدان زنده هستند" width="471" height="414" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>دوستی با شهدای گمنام</strong></span><br />·    یادکردن ازشهدا .</p>
<p style="text-align: justify;">·    خواندن فاتحه و فرستادن صلوات برای شادی روحش شهدا.</p>
<p style="text-align: justify;">·    رفتن سر مزار شهدا.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">شهدا را چگونه بشناسیم</span></strong><br />نقاط قوت شهدا را می‌توان با خواندن وصیت نامه‌هایشان فهمید.</p>
<p style="text-align: justify;">·    نماز اول وقت</p>
<p style="text-align: justify;">·    پیروی از ولایت فقیه</p>
<p style="text-align: justify;">·    دوست داشتن مردم</p>
<p style="text-align: justify;">·    ترجیح دادن دیگران بر خودشان</p>
<p style="text-align: justify;">·    رعایت حق الناس</p>
<p style="text-align: justify;">·    رعایت حال ناموس دیگران</p>
<p style="text-align: justify;">·    چشم پوشی از نگاه به نامحرم</p>
<p style="text-align: justify;">باید ملزم به ویژگی‌های شهدا بود . تا هم خانواده شهدا شد. آنگاه است که خودشان میایند سراغتان.بدون هیچ منتی.</p>
<p style="text-align: justify;">از طرفی آنقدر عرضه و لیاقت در همه وجود ندارد، که مستقیم با ائمه در ارتباط باشند.لذا باید به وسیله صالحان درخواست داد. شهدا را واسطه کرد.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>بخت گشایی شهدای گمنام</strong></span><br />·    گشایش بخت</p>
<p style="text-align: justify;">سنش زیاد شده بود. هر خواستگاری میامد می‌گفت:«با نمازم کاری نداشته باش.» بعد از مدت‌ها استادش او را دید.گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">_« چرا هنوز مجردی؟ پس کی می‌خواهی عروس بشی!؟</p>
<p style="text-align: justify;">-« به شوخی گفت: «تو داماد بفرست، من رضایت می‌دم؛ چیز زیادی نمی‌خوام؛ اهل نماز و روزه باشه و حلال و حرام خدا را رعایت کنه»</p>
<p style="text-align: justify;">_« فردا برو مزار شهدای گمنام و بگو: با‌غیرتا، شما برای حفظ ناموس کشور رفتید و شهید شدید؛ منم یکی از ناموس‌های شما هسم؛ همسر مؤمن می‌خوام؛ سوره یس هم به روح مادرهایشان هدیه کن.»</p>
<p style="text-align: justify;">نه تنها برای خودش که برای دخترهای مجرد خانواده دعا کرد. و به آن‌ها هم توسل به شهدای گمنام را آدرس داد.چندی بعد کارت عروسی‌اش را فرستاد و گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">_ «چیزی رو که می‌خوام بگم، باور کردنی نیست! در این سه ماه سی نفر از دخترهای فامیل ازدواج کردند!»</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>·    .گشایش بخت و فرزند دار شدن</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">برای مشاوره رفته بود. گفت: « این روزها خیلی ناراحتم؛ سنم از سی سال گذشته؛ اصلاً انگار کسی بختم را بسته؛ خواستگارها تا جلوی خانه می‌آن؛ اما بعد بی‌هیچ دلیلی منصرف می‌شن! »</p>
<p style="text-align: justify;">_«به ختم و ذکری هم متوسل شدی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">_«به خدا خیلی ختم گرفتم؛ ولی ناامید شدم و دیگر ختم نمی‌گیرم.»</p>
<p style="text-align: justify;">_ « از کرامات شهدای گمنام برایش گفته شد. شهدا برای مادرانشان حرمت خاصی قائل هستند. برو مزار شهدای گمنام و بگو سوره یاسین می‌خونم و شما را به جان مادرانتان قسم میدم؛ شما برای ناموس مملکت رفتید و شهید شدید؛ من هم ناموس شما هستم؛ همسری مانند خودتان به من معرفی کنید.»</p>
<p style="text-align: justify;">طولی نکشید که خبر خواستگار جدیدش را داد.</p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به این‌که سن بالایی داشت. به او گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">_« زود بچه دار شو »</p>
<p style="text-align: justify;">_« راستش همسرم بچه‌دار نمی‌شه»</p>
<p style="text-align: justify;">_« چرا منتظری؟ برو مزار شهدای گمنام و بگو: باغیرت‌ها شماها رفتید و حالا وظیفه ما پر کردن جای خالی شماست.واسطه بشید تا خداوند به من فرزندی بده؛ سوره یاسین را هم به مادرهایشان هدیه کن. »</p>
<p style="text-align: justify;">کمی بعد خبر بارداری‌اش را داد و خدا به او فرزند عطاکرد.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/شوهر-می-خواهم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شوهر-می-خواهم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1697750</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>زنان زندانی با آرزوی حجاب</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/زنان-زندانی-با-آرزوی-حجاب</link>
			<pubDate>11:49:00 +0430 چهارشنبه، 5 اردیبهشت 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 1</category>			<guid isPermaLink="false">1662277@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-2.jpg&quot; alt=&quot;زنان باکو در آرزوی حجاب&quot; width=&quot;497&quot; height=&quot;349&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای بررسی وضع زندگی بانوان شیعه دیروز، امروز و فردا؛ نیازمند آشنایی با حوادثی است که در دو قرن پیش بوجود آمده است. باید سیری تاریخی در گذر زمان داشت تا وضعیت این بانوان مظلوم را کمی احساس کرد. از حوادثی که بر سر بانوان این خطه آمده اطلاع داشته باشیم تا بتوانیم برای حل مشکلات دینی آن‌ها کاری انجام دهیم. بعد از دویست سال که در محاصره دشمن متجاوز قرارگرفته‌اند، هنوز از سبک زندگی و وضع روحی و اجتماعی آن‌ها؛ غصه‌ها و دغدغه‌هایشان خبر نداریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffff00;&quot;&gt;هرچه جستجو کردم در خصوص زنان جمهوری آذربایجان تحقیقی را نیافتم، تا جائیکه گمان کردم که زنی در آذربایجان زندگی نمی‌کند. فقط در &amp;#8220;خاطرات علی اکرام علی‌اف&amp;#8221; چند نکته را دیدم. و در &amp;#8220;کتاب تقابل دین و سیاست در آذربایجان&amp;#8221; بخشی را در موضوع حجاب و اعتراض زنان نوشته شده است و در کتاب &amp;#8220;شیعیان آذربایجان &amp;#8220;نوشته آقای ولی جباری بخشی از یک فصل را به زنان اختصاص داده است. منبعی برای تحقیق نیافتم. بنابراین روش تحقیق را براساس پرس‌وجو و مشاهداتم انتخاب کردم. با استناد به سفرهایی که در گذشته به جمهوری آذربایجان داشتم لذا برای پاسخ‌گیری با زنان آذری در مسیر اربعین و مصاحبه با طلاب آذری، خانم آذری که در ایران سکونت دارد، اطلاعاتی دریافت کردم . این دغدغه از زمانی که به جمهوری نخجوان سفر کردم، ذهن مرا درگیر کرد.با دیدن بانوان شیعه که هر روز از پل چوبی جلفا عبور می‌کنند و برای خرید ارزاق روزانه و برای درمان به مطب دکترهای ایران می‌آیند؛ دغدغه‌ام بیشتر شد؛ تا در احوال بانوان شیعه محصور در دست دشمن غاصب هرچند اندک تحقیقی داشته باشم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/زنان-زندانی-با-آرزوی-حجاب&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-2.jpg" alt="زنان باکو در آرزوی حجاب" width="497" height="349" /></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">برای بررسی وضع زندگی بانوان شیعه دیروز، امروز و فردا؛ نیازمند آشنایی با حوادثی است که در دو قرن پیش بوجود آمده است. باید سیری تاریخی در گذر زمان داشت تا وضعیت این بانوان مظلوم را کمی احساس کرد. از حوادثی که بر سر بانوان این خطه آمده اطلاع داشته باشیم تا بتوانیم برای حل مشکلات دینی آن‌ها کاری انجام دهیم. بعد از دویست سال که در محاصره دشمن متجاوز قرارگرفته‌اند، هنوز از سبک زندگی و وضع روحی و اجتماعی آن‌ها؛ غصه‌ها و دغدغه‌هایشان خبر نداریم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="background-color: #ffff00;">هرچه جستجو کردم در خصوص زنان جمهوری آذربایجان تحقیقی را نیافتم، تا جائیکه گمان کردم که زنی در آذربایجان زندگی نمی‌کند. فقط در &#8220;خاطرات علی اکرام علی‌اف&#8221; چند نکته را دیدم. و در &#8220;کتاب تقابل دین و سیاست در آذربایجان&#8221; بخشی را در موضوع حجاب و اعتراض زنان نوشته شده است و در کتاب &#8220;شیعیان آذربایجان &#8220;نوشته آقای ولی جباری بخشی از یک فصل را به زنان اختصاص داده است. منبعی برای تحقیق نیافتم. بنابراین روش تحقیق را براساس پرس‌وجو و مشاهداتم انتخاب کردم. با استناد به سفرهایی که در گذشته به جمهوری آذربایجان داشتم لذا برای پاسخ‌گیری با زنان آذری در مسیر اربعین و مصاحبه با طلاب آذری، خانم آذری که در ایران سکونت دارد، اطلاعاتی دریافت کردم . این دغدغه از زمانی که به جمهوری نخجوان سفر کردم، ذهن مرا درگیر کرد.با دیدن بانوان شیعه که هر روز از پل چوبی جلفا عبور می‌کنند و برای خرید ارزاق روزانه و برای درمان به مطب دکترهای ایران می‌آیند؛ دغدغه‌ام بیشتر شد؛ تا در احوال بانوان شیعه محصور در دست دشمن غاصب هرچند اندک تحقیقی داشته باشم.</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/زنان-زندانی-با-آرزوی-حجاب">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/زنان-زندانی-با-آرزوی-حجاب#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1662277</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
