<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>نشریه الکترونیکی آیت</title>
		<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description>نشریه آیت در انتظار بزرگترین آیت پروردگار است</description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>خیزش زنان در قم</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/خیزش-زنان-در-قم</link>
			<pubDate>13:46:00 +0330 چهارشنبه، 8 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 1</category>			<guid isPermaLink="false">1874578@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-12.jpg&quot; alt=&quot;میدان تیر قم&quot; width=&quot;463&quot; height=&quot;316&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیزش زنان قم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بوی نان تازه و عطر چای که هنوز از سفره‌ی پیروزی انقلاب در فضای خانه مانده بود، ناگهان با بوی تند باروت و سوختن تن و فلز در هم آمیخت. آن روزها، ما هنوز داشتیم طعم شیرین آزادی را می‌چشیدیم که صدای آژیر، پدافند و بمباران، مثل رعدی هولناک، سکوت شبهای قم را شکافت و به گوشمان کوبید. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با خود فکر کردم: «دوباره شروع شد… مگه نمی‌دونن ما صدای انفجار، شنی تانک‌ها و گلوله‌ها و دیوار صوتی دوران ظالمانه پهلوی را شکسته‌ایم؟ چرا این بار، سایه‌های بزرگ ظلم جهانی، با دست صدام بعثی، دوباره به سوی ما چنگ انداختن؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زنگ هشدار ساعت، دیگر وظیفه‌ی خودش را انجام نمی‌داد. چون با صدای آژیر و پدافند، برای سحری بیدار می‌شدم. صدای آمدن پیک ویرانی و مرگ بود که با هر غرش تند و تیزش، نبض ترس را در رگ‌هایمان می‌تپاند.&lt;br /&gt;نور ماه رمضان، از میان شکاف پنجره‌های لرزان، به داخل اتاق‌های تاریک می‌تابید و غرش هواپیماهای دشمن مثل هیولاها لرزه بر دیوار می‌انداخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با غرش پدافند از خواب می‌پریدم.&lt;br /&gt; دلم‌ را به زیر راه‌پله‌ها و پناه گرفتن خوش کرده بودم.حال آنکه بمب چندتنی، زیر راه‌پله برایش مثل قوطی کمپوت بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من در گوشه‌ی تاریک آنجا، با سه بچه کز کرده بودیم. تیزی سنگ‌های زیر پله، به تنم می‌خزید. فرزند شش‌ماهه‌ام در آغوشم بی‌خبر از همه‌جا، در خوابی عمیق بود؛ نفس‌های گرم و آرامشش بوی مطبوعی داشت.&lt;br /&gt;پای پسر هفت‌ساله‌ام را که در خواب سنگین بود، کشان کشان برده بودم زیر راه‌پله. دست‌های دختر بزرگترم، سرد و لرزان بود.&lt;br /&gt;آرام زیر لب به پسر گفتم: « بیدارشو.»&lt;br /&gt;او با چشمانی که از ترس، گود رفته بود، به من خیره شد و با صدایی که می‌لرزید گفت: «مامان، یعنی بازم می‌خوان بمبارون کنن؟ یعنی باز نمی‌تونیم سحری بخوریم؟»&lt;br /&gt;نمی‌توانستم جوابش را بدهم. گلویم خشک شده بود؛ مثل تکه‌ای سنگ.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما ما تسلیم نشدیم. آن روزها، در میان دود و غبار، ما اولین گروه زنان بودیم که در کلاس‌های آموزش نظامی و هلال احمر، روش‌های کمک‌های اولیه را یاد گرفتیم.&lt;br /&gt;انگشتانم با گلنگدن، ماشه، پوکه، سنگر و اسلحه آشنا شده بود.&lt;br /&gt;سوزن بخیه و سرنگ کمک‌های اولیه، مثل سوزن خیاطی در دستانم می‌چرخید، دیگر مثل قبل نمی‌لرزیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی همسرم از جبهه بازگشت، چهره‌اش از خستگی و گرد و غبار جبهه، رنگ‌پریده بود.با خودم فکر کردم: «من دیگه نمی‌تونستم فقط در زیر پله‌ها پناه بگیرم.»&lt;br /&gt;صدای انفجار در دوردست می‌پیچید.&lt;br /&gt;به او گفتم: «یه مدت بچه‌ها رو نگه دار… من هم می‌خوام برم جبهه.»&lt;br /&gt;او مکث کرد. در چشمانش ترس نبود یک نوع افتخار پنهان، با صدای آرام اما قاطع گفت: «برو… این وظیفه‌ی ماست.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا، وقتی به این عکس قدیمی میدان تیر نگاه می‌کنم، دیگر فقط یک تمرین نظامی نمی‌بینم. من خود را می‌بینم؛ با همان نگاه مصمم، در حالی که سلاح را محکم در دست گرفته‌ام. آن روز، من دیگر آن زنی نبودم که فقط زیر پله‌ها پناه می‌گرفت؛ من بخشی از همان دیواری شدم که جلوی طوفان ایستاده بود.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/خیزش-زنان-در-قم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-12.jpg" alt="میدان تیر قم" width="463" height="316" /></p>
<p style="text-align: justify;">خیزش زنان قم</p>
<p style="text-align: justify;">بوی نان تازه و عطر چای که هنوز از سفره‌ی پیروزی انقلاب در فضای خانه مانده بود، ناگهان با بوی تند باروت و سوختن تن و فلز در هم آمیخت. آن روزها، ما هنوز داشتیم طعم شیرین آزادی را می‌چشیدیم که صدای آژیر، پدافند و بمباران، مثل رعدی هولناک، سکوت شبهای قم را شکافت و به گوشمان کوبید. </p>
<p style="text-align: justify;">با خود فکر کردم: «دوباره شروع شد… مگه نمی‌دونن ما صدای انفجار، شنی تانک‌ها و گلوله‌ها و دیوار صوتی دوران ظالمانه پهلوی را شکسته‌ایم؟ چرا این بار، سایه‌های بزرگ ظلم جهانی، با دست صدام بعثی، دوباره به سوی ما چنگ انداختن؟»</p>
<p style="text-align: justify;">زنگ هشدار ساعت، دیگر وظیفه‌ی خودش را انجام نمی‌داد. چون با صدای آژیر و پدافند، برای سحری بیدار می‌شدم. صدای آمدن پیک ویرانی و مرگ بود که با هر غرش تند و تیزش، نبض ترس را در رگ‌هایمان می‌تپاند.<br />نور ماه رمضان، از میان شکاف پنجره‌های لرزان، به داخل اتاق‌های تاریک می‌تابید و غرش هواپیماهای دشمن مثل هیولاها لرزه بر دیوار می‌انداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">با غرش پدافند از خواب می‌پریدم.<br /> دلم‌ را به زیر راه‌پله‌ها و پناه گرفتن خوش کرده بودم.حال آنکه بمب چندتنی، زیر راه‌پله برایش مثل قوطی کمپوت بود.</p>
<p style="text-align: justify;">من در گوشه‌ی تاریک آنجا، با سه بچه کز کرده بودیم. تیزی سنگ‌های زیر پله، به تنم می‌خزید. فرزند شش‌ماهه‌ام در آغوشم بی‌خبر از همه‌جا، در خوابی عمیق بود؛ نفس‌های گرم و آرامشش بوی مطبوعی داشت.<br />پای پسر هفت‌ساله‌ام را که در خواب سنگین بود، کشان کشان برده بودم زیر راه‌پله. دست‌های دختر بزرگترم، سرد و لرزان بود.<br />آرام زیر لب به پسر گفتم: « بیدارشو.»<br />او با چشمانی که از ترس، گود رفته بود، به من خیره شد و با صدایی که می‌لرزید گفت: «مامان، یعنی بازم می‌خوان بمبارون کنن؟ یعنی باز نمی‌تونیم سحری بخوریم؟»<br />نمی‌توانستم جوابش را بدهم. گلویم خشک شده بود؛ مثل تکه‌ای سنگ.</p>
<p style="text-align: justify;">اما ما تسلیم نشدیم. آن روزها، در میان دود و غبار، ما اولین گروه زنان بودیم که در کلاس‌های آموزش نظامی و هلال احمر، روش‌های کمک‌های اولیه را یاد گرفتیم.<br />انگشتانم با گلنگدن، ماشه، پوکه، سنگر و اسلحه آشنا شده بود.<br />سوزن بخیه و سرنگ کمک‌های اولیه، مثل سوزن خیاطی در دستانم می‌چرخید، دیگر مثل قبل نمی‌لرزیدند.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی همسرم از جبهه بازگشت، چهره‌اش از خستگی و گرد و غبار جبهه، رنگ‌پریده بود.با خودم فکر کردم: «من دیگه نمی‌تونستم فقط در زیر پله‌ها پناه بگیرم.»<br />صدای انفجار در دوردست می‌پیچید.<br />به او گفتم: «یه مدت بچه‌ها رو نگه دار… من هم می‌خوام برم جبهه.»<br />او مکث کرد. در چشمانش ترس نبود یک نوع افتخار پنهان، با صدای آرام اما قاطع گفت: «برو… این وظیفه‌ی ماست.»</p>
<p style="text-align: justify;">حالا، وقتی به این عکس قدیمی میدان تیر نگاه می‌کنم، دیگر فقط یک تمرین نظامی نمی‌بینم. من خود را می‌بینم؛ با همان نگاه مصمم، در حالی که سلاح را محکم در دست گرفته‌ام. آن روز، من دیگر آن زنی نبودم که فقط زیر پله‌ها پناه می‌گرفت؛ من بخشی از همان دیواری شدم که جلوی طوفان ایستاده بود.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/خیزش-زنان-در-قم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/خیزش-زنان-در-قم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1874578</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>وکالت شهید گمنام</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/وکالت-شهید-گمنام</link>
			<pubDate>12:59:00 +0430 یکشنبه، 7 اردیبهشت 1404</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="alt">شماره 1</category>
<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1723591@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-10.jpg&quot; alt=&quot;شهیدی که وکیل شد&quot; width=&quot;472&quot; height=&quot;314&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی شهید گمنام وکیل شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیوارهای دادگاه، بوی نم‌زدگی و کاغذهای کهنه می‌داد. مریم روی نیمکت فلزی سرد نشسته بود و گوشه‌ی چادر مشکی‌اش را بین انگشتان استخوانی‌اش می‌فشرد. صدای برخورد پاشنه‌ی کفش‌ها روی موزاییک‌های خنک، سکوت کشدار راهرو را می‌شکست. هشت سال بود که این راهروها، بخشی از خانه و زندگی‌اش شده بودند. هشت سال از وقتی دخترش، زینب، شکوفه نداده، پژمرده شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اتاق شعبه باز شد. داماد، با آن لبخند کج و چندش‌آوری که همیشه روی صورتش بود، بیرون آمد. کت‌وشلوارش کمی نامرتب بود، انگار از عمد می‌خواست بی‌خیالی‌اش را به رخ بکشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مریم بلند شد. پاهایش از اضطراب می‌لرزید. جلوی راهش را گرفت. با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد، گفت: «به حق خون برادر شهیدش… دست از این لجبازی بردار. ببین دخترم چه شده… جوانی‌اش مثلِ شمع در حال آب شدن است.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داماد سرش را به چپ و راست تکان داد. چشمانش سرد بود؛ سردتر از نیمکت‌های فلزی دادگاه. او با لحنی که انگار داشت درباره‌ی خریدِ نان صحبت می‌کرد، گفت: «مادرجان، خودت را خسته نکن. طلاق؟ خیر. آن‌قدر این‌جا می‌آییم و می‌رویم تا موهایت مثل دندان‌هایت سفید شود. من عجله‌ای ندارم.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مریم خواست چیزی بگوید، اما انگار بغضی سنگی در گلویش گیر کرد. طعم گس شکست، مثل چای سرد شده در دهانش پیچید. داماد بی‌اعتنا از کنارش گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن شب، مریم در ایوان خانه، زیر نور زرد لامپ مهتابی، نشست: «خدایا! مگر چه گناهی کرده‌ایم؟ پسرم برای آرامش این خاک خون داد، حالا دخترش باید در دادگاه‌ها خاک ذلت بخورد؟ اگر او نیست، تو که هستی… تو که شاهد این همه ظلمی.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او به فکر فرو رفت. مشاوره، وکیل، التماس… همه بن‌بست بود. تا اینکه آن پیشنهاد در ذهنش جرقه زد: «توسل به شهدای گمنام».&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند شب بعد، خستگی مفرط، مریم را به خوابی سنگین فرو برد. در خواب، فضا پر بود از عطر گل محمدی و خاک نم‌خورده. مردی که چهره‌اش در هاله‌ای از نور بود، کنارش ایستاد. صدایش مثل طنینِ یک دعا، در گوشش پیچید: «مریم، گره‌ی کورِ تو به دستِ کسانی باز می‌شود که نامشان در زمین گم شده، اما در آسمان مشهورند. به نیت شهدای گمنام که مهمان شهر شما شده‌اند، احسان بده.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مریم از خواب پرید. قلبش مثل گنجشکی در قفس می‌کوبید. بوی عجیبی در اتاق می‌پیچید؛ بوی عود و نان داغ. حس کرد سنگینی هشت‌ساله‌ی سینه‌اش، کمی سبک‌تر شده است. فردای آن روز، وقتی راهی آشپزخانه شد تا مقدمات احسان را فراهم کند، نوری از پنجره روی دستانش افتاد. او دیگر در دادگاه نبود؛ او وارد مسیری شده بود که نتیجه‌اش، دیگر دست آدم‌های سنگی دادگاه نبود.&lt;br /&gt;صدای زنگ تلفن او را پای گوشی کشاند. « الو بفرمایید: «واقعا خدایا شکرت، باز هم شهدا پرونده طلاق را پایان بستن.» امضای طلاق داماد بی‌مروت پای مهرنامه ثبت شد.زینب آهی از ته دل کشید، گفت: «مامان من فکر می‌کنم حتما شهید گمنام وکیل بوده!»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-11.jpg&quot; alt=&quot;نذری&quot; width=&quot;718&quot; height=&quot;963&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/وکالت-شهید-گمنام&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-10.jpg" alt="شهیدی که وکیل شد" width="472" height="314" /></p>
<p>وقتی شهید گمنام وکیل شد</p>
<p>دیوارهای دادگاه، بوی نم‌زدگی و کاغذهای کهنه می‌داد. مریم روی نیمکت فلزی سرد نشسته بود و گوشه‌ی چادر مشکی‌اش را بین انگشتان استخوانی‌اش می‌فشرد. صدای برخورد پاشنه‌ی کفش‌ها روی موزاییک‌های خنک، سکوت کشدار راهرو را می‌شکست. هشت سال بود که این راهروها، بخشی از خانه و زندگی‌اش شده بودند. هشت سال از وقتی دخترش، زینب، شکوفه نداده، پژمرده شده بود.</p>
<p>در اتاق شعبه باز شد. داماد، با آن لبخند کج و چندش‌آوری که همیشه روی صورتش بود، بیرون آمد. کت‌وشلوارش کمی نامرتب بود، انگار از عمد می‌خواست بی‌خیالی‌اش را به رخ بکشد.</p>
<p>مریم بلند شد. پاهایش از اضطراب می‌لرزید. جلوی راهش را گرفت. با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد، گفت: «به حق خون برادر شهیدش… دست از این لجبازی بردار. ببین دخترم چه شده… جوانی‌اش مثلِ شمع در حال آب شدن است.»</p>
<p>داماد سرش را به چپ و راست تکان داد. چشمانش سرد بود؛ سردتر از نیمکت‌های فلزی دادگاه. او با لحنی که انگار داشت درباره‌ی خریدِ نان صحبت می‌کرد، گفت: «مادرجان، خودت را خسته نکن. طلاق؟ خیر. آن‌قدر این‌جا می‌آییم و می‌رویم تا موهایت مثل دندان‌هایت سفید شود. من عجله‌ای ندارم.»</p>
<p>مریم خواست چیزی بگوید، اما انگار بغضی سنگی در گلویش گیر کرد. طعم گس شکست، مثل چای سرد شده در دهانش پیچید. داماد بی‌اعتنا از کنارش گذشت.</p>
<p>آن شب، مریم در ایوان خانه، زیر نور زرد لامپ مهتابی، نشست: «خدایا! مگر چه گناهی کرده‌ایم؟ پسرم برای آرامش این خاک خون داد، حالا دخترش باید در دادگاه‌ها خاک ذلت بخورد؟ اگر او نیست، تو که هستی… تو که شاهد این همه ظلمی.»</p>
<p>او به فکر فرو رفت. مشاوره، وکیل، التماس… همه بن‌بست بود. تا اینکه آن پیشنهاد در ذهنش جرقه زد: «توسل به شهدای گمنام».</p>
<p>چند شب بعد، خستگی مفرط، مریم را به خوابی سنگین فرو برد. در خواب، فضا پر بود از عطر گل محمدی و خاک نم‌خورده. مردی که چهره‌اش در هاله‌ای از نور بود، کنارش ایستاد. صدایش مثل طنینِ یک دعا، در گوشش پیچید: «مریم، گره‌ی کورِ تو به دستِ کسانی باز می‌شود که نامشان در زمین گم شده، اما در آسمان مشهورند. به نیت شهدای گمنام که مهمان شهر شما شده‌اند، احسان بده.»</p>
<p>مریم از خواب پرید. قلبش مثل گنجشکی در قفس می‌کوبید. بوی عجیبی در اتاق می‌پیچید؛ بوی عود و نان داغ. حس کرد سنگینی هشت‌ساله‌ی سینه‌اش، کمی سبک‌تر شده است. فردای آن روز، وقتی راهی آشپزخانه شد تا مقدمات احسان را فراهم کند، نوری از پنجره روی دستانش افتاد. او دیگر در دادگاه نبود؛ او وارد مسیری شده بود که نتیجه‌اش، دیگر دست آدم‌های سنگی دادگاه نبود.<br />صدای زنگ تلفن او را پای گوشی کشاند. « الو بفرمایید: «واقعا خدایا شکرت، باز هم شهدا پرونده طلاق را پایان بستن.» امضای طلاق داماد بی‌مروت پای مهرنامه ثبت شد.زینب آهی از ته دل کشید، گفت: «مامان من فکر می‌کنم حتما شهید گمنام وکیل بوده!»</p>
<p> </p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-11.jpg" alt="نذری" width="718" height="963" /></p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/وکالت-شهید-گمنام">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/وکالت-شهید-گمنام#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1723591</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهید و شفای کودک</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-شفای-کودک</link>
			<pubDate>17:34:00 +0330 جمعه، 26 بهمن 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1708346@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/___.jpg&quot; alt=&quot;شهیدی که کودکش ازمرگ نجات داد&quot; width=&quot;478&quot; height=&quot;451&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کودک شیرخواره‌ام دوباره گرفتار تب‌ و تشنج شده بود. نگران بودم و قلبم تند می‌زد. خدایا، باز هم این بچه‌ام! دیگر تحملش را ندارم؛ چند بار باردار شده بود و یک بار نوزاد پسر و یک بار هم نوزاد دختر به خاطر تب و تشنج مرده بودند. حالا این بچه‌ هم داشت از دست می‌رفت. بی‌کس و تنها، به همسر شهیدش گله کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- تا وقتی شهید نشده بودی، اجازه نمی‌دادی بچه‌های مریض را دکتر ببریم. عقیده داشتی این درد را خدا مصلحت دیده و داده است. شفایش را هم اگر خودش مصلحت بداند، می‌دهد.یکی‌یکی بچه‌ها را کفن کردیم؛ خودت هم رفتی و ما را تنها گذاشتی.  این اتاق که هنوز به آجرهایش سیمان نکشیدی و پنجره‌هایش را با پلاستیک پوشاندی.  خانه‌ای که حتی پله ندارد و من باید هر روز صد بار از این نردبان بالا و پایین بروم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به اطراف نگاه ‌کردم؛ تنهای تنها بودم؛ هیچ کس نبود؛ حتی تلفن هم نداشتم تا تماس بگیرم و کسی بیاید و نوزاد شیرخواره‌ام را از مرگ نجات بدهد؛ دهان بچه مثل ماهی کوچکی که از آب بیرون افتاده باشد، تکان می‌خورد و گاهی لب‌هایش نمی‌جنبید.بدنش کاملاً لمس شده بود.کمی بعد پاهای بچه به شدت داغ شد. نمی‌دانستم بیهوش شده یا خوابش برده‌است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیگر بغض و اشک و آه اجازه‌ نمی‌داد؛ آن‌قدر از سر شب گریه کرده بودم که یک لحظه سرم را تکیه دادم به دیوار؛ مطمئنم چیزی بین خواب و بیداری بود. کاملاً متوجه شدم از در اتاق  آمد تو، و نزدیک من و بچه شد. همین‌طور که نیم‌نگاهی به من کرد، کف دستش را روی پیشانی پسرم گذاشت. نیم‌نگاهش را از صورتم برداشت و سرش را پایین گرفت. مشخص بود که شرمنده من شده؛ تمام اتاق پر از بوی خوش عطر شده بود. این بوی خوش را هیچ وقت در زندگی‌ام حس نکرده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ناگهان از خواب و بیداری جدا شدم؛ باورم نمی‌شد. دست روی پیشانی بچه گذاشتم اصلاً تب نداشت؛ حتی از آن بعد هیچ وقت گرفتار تب و تشنج نشد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-شفای-کودک&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/___.jpg" alt="شهیدی که کودکش ازمرگ نجات داد" width="478" height="451" /></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">کودک شیرخواره‌ام دوباره گرفتار تب‌ و تشنج شده بود. نگران بودم و قلبم تند می‌زد. خدایا، باز هم این بچه‌ام! دیگر تحملش را ندارم؛ چند بار باردار شده بود و یک بار نوزاد پسر و یک بار هم نوزاد دختر به خاطر تب و تشنج مرده بودند. حالا این بچه‌ هم داشت از دست می‌رفت. بی‌کس و تنها، به همسر شهیدش گله کرد:</p>
<p style="text-align: justify;">- تا وقتی شهید نشده بودی، اجازه نمی‌دادی بچه‌های مریض را دکتر ببریم. عقیده داشتی این درد را خدا مصلحت دیده و داده است. شفایش را هم اگر خودش مصلحت بداند، می‌دهد.یکی‌یکی بچه‌ها را کفن کردیم؛ خودت هم رفتی و ما را تنها گذاشتی.  این اتاق که هنوز به آجرهایش سیمان نکشیدی و پنجره‌هایش را با پلاستیک پوشاندی.  خانه‌ای که حتی پله ندارد و من باید هر روز صد بار از این نردبان بالا و پایین بروم.</p>
<p style="text-align: justify;">به اطراف نگاه ‌کردم؛ تنهای تنها بودم؛ هیچ کس نبود؛ حتی تلفن هم نداشتم تا تماس بگیرم و کسی بیاید و نوزاد شیرخواره‌ام را از مرگ نجات بدهد؛ دهان بچه مثل ماهی کوچکی که از آب بیرون افتاده باشد، تکان می‌خورد و گاهی لب‌هایش نمی‌جنبید.بدنش کاملاً لمس شده بود.کمی بعد پاهای بچه به شدت داغ شد. نمی‌دانستم بیهوش شده یا خوابش برده‌است.</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر بغض و اشک و آه اجازه‌ نمی‌داد؛ آن‌قدر از سر شب گریه کرده بودم که یک لحظه سرم را تکیه دادم به دیوار؛ مطمئنم چیزی بین خواب و بیداری بود. کاملاً متوجه شدم از در اتاق  آمد تو، و نزدیک من و بچه شد. همین‌طور که نیم‌نگاهی به من کرد، کف دستش را روی پیشانی پسرم گذاشت. نیم‌نگاهش را از صورتم برداشت و سرش را پایین گرفت. مشخص بود که شرمنده من شده؛ تمام اتاق پر از بوی خوش عطر شده بود. این بوی خوش را هیچ وقت در زندگی‌ام حس نکرده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان از خواب و بیداری جدا شدم؛ باورم نمی‌شد. دست روی پیشانی بچه گذاشتم اصلاً تب نداشت؛ حتی از آن بعد هیچ وقت گرفتار تب و تشنج نشد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-شفای-کودک">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-شفای-کودک#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1708346</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهیدشفایم داد</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/درمان-با-شهید</link>
			<pubDate>15:03:00 +0330 دوشنبه، 15 بهمن 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1703051@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-9.jpg&quot; alt=&quot;درمانم با کمک شهید&quot; width=&quot;433&quot; height=&quot;305&quot; /&gt; یا شافی&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیسک کمر بیچاره‌ام کرده بود؛ سه مرتبه جراحی کردم تا بالاخره با پلاتینی که در مهره‌های کمرم گذاشتند، از آن بیچارگی اولیه در آمدم؛ اما پزشک معالجم سفارش کرده بود که کار سنگین نکنم و به خودم فشار نیاورم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نزدیک عید بود و مرسوم است که همه ساله ما ایرانی‌ها خانه را آب و جارو می‌کنیم؛ چند روز مانده بود به عید که دخترهایم آمدند و در گردگیری و تمیز کردن خانه کمکم کردند و من هم لنگ‌لنگان کنارشان به کارهای خانه رسیدگی می‌کردم.دو تا تُشک پشم داشتم که خوب شسته نشده بودند و مدتی بود که احساس می‌کردم بو می‌دهند. دخترها تشک‌ها را شکافتند، شستن و در حیاط پهن کردند تا خشک شود. گفتند: این‌ را وقتی‌که برگشتیم، برایت دوباره می‌دوزیم؛ گفتم: باشد. از دخترها تشکر کردم و آن‌ها به خانه‌های خودشان رفتند تا خانه‌تکانی عید خودشان را انجام دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فردا و پس‌فردای آن روز پشم‌ها خشک شد؛ اما دخترها آن‌قدر درگیر زندگی و خانه‌تکانی و کارهای عیدشان بودند که اصلاً فراموش کردند که بیایند و به بقیه کارها برسند. در عین حال قرار بود برایم مهمان بیاید. همه‌ خانه مرتب و منظم بود، به جز این تشک‌ها؛ مدام می‌رفتم و می‌آمدم و به این وضع تشک‌ها نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: دخترها در خانه کار دارند؛ بالاخره می‌آیند. از طرفی خودم می‌خواستم پشم‌ها را جمع کنم و تشک را بدوزم. اما یاد درد دیسک کمر و دردی که تا آن روز کشیده بودم و حرف پزشک معالجم می‌افتادم و با خودم می‌گفتم: دکتر گفت کار سنگین نکن، این‌که کار سنگینی نیست!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بالاخره شروع به کار کردم، اما فشاری که با دست‌هایم می‌آوردم و خم و راست شدن، ناخودآگاه به کمرم فشار آورد؛ هنوز کارم تمام نشده بود که درد شدیدی در قسمت شکم به وجود آمد. چیزی شبیه درد کلیه بود؛ اما می‌دانستم که درد برای کلیه نیست؛ با خود گفتم: بروم دکتر؟ اما دکتر حتماً می‌گوید برو سونوگرافی عکس بگیر و باز دوا و درمان و دکتر و بیمارستان.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی همسرم به خانه آمد، دردم را از او پنهان کردم. می‌دانستم اگر کوچک‌ترین ناله‌ای کنم، ملامتم می‌کند که این همه درد کشیدی و این همه خرج دوا و دکتر و درمان کردیم و تو باز رفتی سراغ کار سنگین!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تمام آن شب را دور از چشم همسرم درد کشیدم؛ وقتی اذان صبح را گفتند، بیدار بودم و اصلاً نتوانسته بودم خوب بخوابم؛ بعد از نماز صبح به شهدای گمنام متوسل شدم و یک تسبیح صلوات فرستادم و از آن‌ها خواستم که به من بفهمانند که دردم برای چیست و درمانش چه‌طور است. حالا من یک سهل‌انگاری کردم، شما کمکم کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ناگهان دیدم در اتاق معاینه پزشک معالج باز شد و دکتر جوانی با روپوش سفید پزشکی و محاسن سیاه نگاهی به من کرد و بی‌آنکه اسمم را بداند، گفت: خانم، خانم، شما.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم که او با دست به من اشاره می‌کند که داخل بروم. همسرم مشغول صحبت با تلفن بود که رفتم داخل. پرسید:آن آقا کیست؟ گفتم همسرم، امام جمعه هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفت:درد شما از همان پلاتین هست؛ بعد نسخه‌ای به دستم داد؛ فقط چند تا قرص آرام‌بخش به جای نوشته روی برگ نسخه چسبیده بود. از خواب بیدار شدم، دیگر دردی نداشتم.به همسرم گفتم، راست میگویی شهدای گمنام شما را نمی‌شناسند!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/درمان-با-شهید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-9.jpg" alt="درمانم با کمک شهید" width="433" height="305" /> یا شافی</p>
<p style="text-align: justify;">دیسک کمر بیچاره‌ام کرده بود؛ سه مرتبه جراحی کردم تا بالاخره با پلاتینی که در مهره‌های کمرم گذاشتند، از آن بیچارگی اولیه در آمدم؛ اما پزشک معالجم سفارش کرده بود که کار سنگین نکنم و به خودم فشار نیاورم.</p>
<p style="text-align: justify;">نزدیک عید بود و مرسوم است که همه ساله ما ایرانی‌ها خانه را آب و جارو می‌کنیم؛ چند روز مانده بود به عید که دخترهایم آمدند و در گردگیری و تمیز کردن خانه کمکم کردند و من هم لنگ‌لنگان کنارشان به کارهای خانه رسیدگی می‌کردم.دو تا تُشک پشم داشتم که خوب شسته نشده بودند و مدتی بود که احساس می‌کردم بو می‌دهند. دخترها تشک‌ها را شکافتند، شستن و در حیاط پهن کردند تا خشک شود. گفتند: این‌ را وقتی‌که برگشتیم، برایت دوباره می‌دوزیم؛ گفتم: باشد. از دخترها تشکر کردم و آن‌ها به خانه‌های خودشان رفتند تا خانه‌تکانی عید خودشان را انجام دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">فردا و پس‌فردای آن روز پشم‌ها خشک شد؛ اما دخترها آن‌قدر درگیر زندگی و خانه‌تکانی و کارهای عیدشان بودند که اصلاً فراموش کردند که بیایند و به بقیه کارها برسند. در عین حال قرار بود برایم مهمان بیاید. همه‌ خانه مرتب و منظم بود، به جز این تشک‌ها؛ مدام می‌رفتم و می‌آمدم و به این وضع تشک‌ها نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: دخترها در خانه کار دارند؛ بالاخره می‌آیند. از طرفی خودم می‌خواستم پشم‌ها را جمع کنم و تشک را بدوزم. اما یاد درد دیسک کمر و دردی که تا آن روز کشیده بودم و حرف پزشک معالجم می‌افتادم و با خودم می‌گفتم: دکتر گفت کار سنگین نکن، این‌که کار سنگینی نیست!</p>
<p style="text-align: justify;">بالاخره شروع به کار کردم، اما فشاری که با دست‌هایم می‌آوردم و خم و راست شدن، ناخودآگاه به کمرم فشار آورد؛ هنوز کارم تمام نشده بود که درد شدیدی در قسمت شکم به وجود آمد. چیزی شبیه درد کلیه بود؛ اما می‌دانستم که درد برای کلیه نیست؛ با خود گفتم: بروم دکتر؟ اما دکتر حتماً می‌گوید برو سونوگرافی عکس بگیر و باز دوا و درمان و دکتر و بیمارستان.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی همسرم به خانه آمد، دردم را از او پنهان کردم. می‌دانستم اگر کوچک‌ترین ناله‌ای کنم، ملامتم می‌کند که این همه درد کشیدی و این همه خرج دوا و دکتر و درمان کردیم و تو باز رفتی سراغ کار سنگین!</p>
<p style="text-align: justify;">تمام آن شب را دور از چشم همسرم درد کشیدم؛ وقتی اذان صبح را گفتند، بیدار بودم و اصلاً نتوانسته بودم خوب بخوابم؛ بعد از نماز صبح به شهدای گمنام متوسل شدم و یک تسبیح صلوات فرستادم و از آن‌ها خواستم که به من بفهمانند که دردم برای چیست و درمانش چه‌طور است. حالا من یک سهل‌انگاری کردم، شما کمکم کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان دیدم در اتاق معاینه پزشک معالج باز شد و دکتر جوانی با روپوش سفید پزشکی و محاسن سیاه نگاهی به من کرد و بی‌آنکه اسمم را بداند، گفت: خانم، خانم، شما.</p>
<p style="text-align: justify;">به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم که او با دست به من اشاره می‌کند که داخل بروم. همسرم مشغول صحبت با تلفن بود که رفتم داخل. پرسید:آن آقا کیست؟ گفتم همسرم، امام جمعه هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت:درد شما از همان پلاتین هست؛ بعد نسخه‌ای به دستم داد؛ فقط چند تا قرص آرام‌بخش به جای نوشته روی برگ نسخه چسبیده بود. از خواب بیدار شدم، دیگر دردی نداشتم.به همسرم گفتم، راست میگویی شهدای گمنام شما را نمی‌شناسند!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/درمان-با-شهید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/درمان-با-شهید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1703051</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهید و گم شده‌ام</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-گم-شده-ام</link>
			<pubDate>10:28:00 +0330 شنبه، 29 دی 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1701690@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم. خیلی مشتاق شده بودم کتاب را بخوانم. نمی‌توانستم برای خرید آن به قم بروم. این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب «پایی که جا ماند» شب و روز فکرم را درگیر کرده بود.ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست چاپ را گذرانده بود. حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد. یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود. با‌سرعت به کتابخانه حوزه رفتم؛ اما هرچه گشتم، کتاب نبود. اشتیاق خواندن کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم؛ نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم؛ اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم؛ اما کتاب پیدا نشد. امکان این‌که کسی کتاب را به امانت برده باشد، کم بود؛ شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ کسی کتاب را امانت نبرده‌است. باز هم گشتم. ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم. اگر کتاب پیدا شود، صد تا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-8.jpg&quot; alt=&quot;شهدای گمنام حلال مشکلاتم هستند&quot; width=&quot;396&quot; height=&quot;597&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم. صدتا صلوات فرستادم. حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته بودم،  فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم. کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم. کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;احساس می‌کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نذر صلوات راهی شد برای من و حل مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، صدتا صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌شود. از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;  &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-گم-شده-ام&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم. خیلی مشتاق شده بودم کتاب را بخوانم. نمی‌توانستم برای خرید آن به قم بروم. این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب «پایی که جا ماند» شب و روز فکرم را درگیر کرده بود.ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست چاپ را گذرانده بود. حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد. یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود. با‌سرعت به کتابخانه حوزه رفتم؛ اما هرچه گشتم، کتاب نبود. اشتیاق خواندن کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم؛ نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم؛ اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم.</p>
<p style="text-align: justify;">از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم؛ اما کتاب پیدا نشد. امکان این‌که کسی کتاب را به امانت برده باشد، کم بود؛ شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ کسی کتاب را امانت نبرده‌است. باز هم گشتم. ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!</p>
<p style="text-align: justify;">همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم. اگر کتاب پیدا شود، صد تا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-8.jpg" alt="شهدای گمنام حلال مشکلاتم هستند" width="396" height="597" /></p>
<p style="text-align: justify;">از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم. صدتا صلوات فرستادم. حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته بودم،  فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم. کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم. کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!</p>
<p style="text-align: justify;">احساس می‌کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!</p>
<p style="text-align: justify;">نذر صلوات راهی شد برای من و حل مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، صدتا صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌شود. از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />  </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-گم-شده-ام">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شهید-و-گم-شده-ام#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1701690</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کار چاق کنی شهدا</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/کار-چاق-کنی-شهدا</link>
			<pubDate>11:58:00 +0330 دوشنبه، 17 دی 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 6</category>			<guid isPermaLink="false">1701044@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-7.jpg&quot; alt=&quot;شهدای کار چاق کن&quot; width=&quot;353&quot; height=&quot;220&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همسرم خیلی به‌هم‌ریخته و کلافه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; _چیزی شده؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;-مدارک مهمی را گم کرده‌ام. تمام قفسه‌ها و کمدها و کتابخانه را گشتم؛ انگار مدارک، سوزن شده در انبار کاه.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ برای شهدا صلوات فرستادی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با همان کلافگی -یک ساعت است که دارم صلوات می‌فرستم؛ ولی پیدا نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ برای شهدای گمنام صلوات فرستادی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حرفم را به شوخی گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ای بابا، این‌ها که من را نمی‌‌شناسند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای شهدا صلوات فرستادم. رفتم در گاو‌صندوق را باز کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_بیا ببین این بسته هست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی آمد با تعجب به بسته توی گاوصندوق نگاه کرد .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;-این را از کجا آوردی؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ داخل گاوصندوق بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با ناباوری در حالی‌که فکر می‌کرد، شوخی می‌کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_من سه مرتبه داخل گاوصندوق را نگاه کردم؛ خالی بود؛ خودت الآن مدارک را داخل گاوصندوق گذاشتی؛ لطفاً شوخی نکن!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیدم باور نمی‌کند؛ خیلی جدی .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_شهدای گمنام حق دارند که تو را نشناسند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همیشه بین ما یک بحث بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ تو چرا برای هر کار و اتفاقی که پیش می‌آید از شهدای گمنام کمک می‌خواهی؟ مگر این‌ها شهید شده‌اند که حاجت ما را بدهند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ما برای هر کاری از خدا کمک می‌خواهیم؛ من آن‌قدر به خدا نزدیک نیستم که از خودش بخواهم؛ شهدای گمنام را واسطه قرار می‌دهم تا آن‌ها از خدا بخواهند و من حاجتم را بگیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_به هر حال این ماجرا را به کسی نگو؛ هیچ کس باور نمی‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_خداوند خودش آدرس شهدا را به ما داده است، این زندگان جاوید از ما زنده‌تر هستند.وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ(169 آل عمران)&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/کار-چاق-کنی-شهدا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-7.jpg" alt="شهدای کار چاق کن" width="353" height="220" /></p>
<p style="text-align: justify;">همسرم خیلی به‌هم‌ریخته و کلافه بود.</p>
<p style="text-align: justify;"> _چیزی شده؟</p>
<p style="text-align: justify;">-مدارک مهمی را گم کرده‌ام. تمام قفسه‌ها و کمدها و کتابخانه را گشتم؛ انگار مدارک، سوزن شده در انبار کاه.</p>
<p style="text-align: justify;">_ برای شهدا صلوات فرستادی؟</p>
<p style="text-align: justify;">با همان کلافگی -یک ساعت است که دارم صلوات می‌فرستم؛ ولی پیدا نشد.</p>
<p style="text-align: justify;">_ برای شهدای گمنام صلوات فرستادی؟</p>
<p style="text-align: justify;">حرفم را به شوخی گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">_ای بابا، این‌ها که من را نمی‌‌شناسند.</p>
<p style="text-align: justify;">برای شهدا صلوات فرستادم. رفتم در گاو‌صندوق را باز کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">_بیا ببین این بسته هست؟</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی آمد با تعجب به بسته توی گاوصندوق نگاه کرد .</p>
<p style="text-align: justify;">-این را از کجا آوردی؟!</p>
<p style="text-align: justify;">_ داخل گاوصندوق بود.</p>
<p style="text-align: justify;">با ناباوری در حالی‌که فکر می‌کرد، شوخی می‌کنم .</p>
<p style="text-align: justify;">_من سه مرتبه داخل گاوصندوق را نگاه کردم؛ خالی بود؛ خودت الآن مدارک را داخل گاوصندوق گذاشتی؛ لطفاً شوخی نکن!</p>
<p style="text-align: justify;">دیدم باور نمی‌کند؛ خیلی جدی .</p>
<p style="text-align: justify;">_شهدای گمنام حق دارند که تو را نشناسند!</p>
<p style="text-align: justify;">همیشه بین ما یک بحث بود.</p>
<p style="text-align: justify;">_ تو چرا برای هر کار و اتفاقی که پیش می‌آید از شهدای گمنام کمک می‌خواهی؟ مگر این‌ها شهید شده‌اند که حاجت ما را بدهند!</p>
<p style="text-align: justify;">_ما برای هر کاری از خدا کمک می‌خواهیم؛ من آن‌قدر به خدا نزدیک نیستم که از خودش بخواهم؛ شهدای گمنام را واسطه قرار می‌دهم تا آن‌ها از خدا بخواهند و من حاجتم را بگیرم.</p>
<p style="text-align: justify;">_به هر حال این ماجرا را به کسی نگو؛ هیچ کس باور نمی‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">_خداوند خودش آدرس شهدا را به ما داده است، این زندگان جاوید از ما زنده‌تر هستند.وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ(169 آل عمران)</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/کار-چاق-کنی-شهدا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/کار-چاق-کنی-شهدا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1701044</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>گمنامان مشهور</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/گمنامان-مشهور</link>
			<pubDate>11:39:00 +0330 پنجشنبه، 15 آذر 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1698984@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-6.jpg&quot; alt=&quot;گمنام های مشهور&quot; width=&quot;412&quot; height=&quot;549&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کارچاق کنی شهدای گمنام&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم؛ خیلی مشتاق بودم کتاب را بخوانم؛ می‌دانستم باید برای خرید آن به قم بروم؛ این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;«پایی که جا ماند»&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; نمی‌توانستم تحمل کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست تجدید چاپ شده بود.حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد؛ یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود.با‌ سرعت به کتابخانه حوزه رفتم. اما هرچه گشتم، این کتاب نبود. اشتیاق خواندن این کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم. نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم. از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم. اما کتاب پیدا نشد.   کسی کتاب را به امانت نبرده بود. شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ چنین کتابی را از کتابخانه نبرده‌اند. باز هم گشتم؛ ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم؛ اگر کتاب پیدا شود، هزارتا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم؛ هزار صلوات فرستادم؛ حالا حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته‌ام، دوباره گشتم.چون فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم؛ کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم؛ کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;احساس می کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آن نذر صلوات نشانی شد برای من و مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، هزار صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌گردد؛ از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;  &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/گمنامان-مشهور&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-6.jpg" alt="گمنام های مشهور" width="412" height="549" /></p>
<p style="text-align: justify;">کارچاق کنی شهدای گمنام</p>
<p style="text-align: justify;">درباره یکی از کتاب‌های خاطرات جنگ بسیار شنیده بودم؛ این کتاب بارها چاپ‌ می‌شد و همه سفارش می‌کردند که آن را مطالعه کنم؛ خیلی مشتاق بودم کتاب را بخوانم؛ می‌دانستم باید برای خرید آن به قم بروم؛ این حس اشتیاق را برای خواندن کتاب <strong><span style="color: #0000ff;">«پایی که جا ماند»</span></strong> نمی‌توانستم تحمل کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">ناشر این کتاب سوره مهر بود و تا آن زمان بیش از بیست تجدید چاپ شده بود.حس می‌کردم این اشتیاق دلیلی دارد؛ یادم آمد که این کتاب جزء لیست کتاب‌های خریداری شده برای حوزه علمیه خواهران بود.با‌ سرعت به کتابخانه حوزه رفتم. اما هرچه گشتم، این کتاب نبود. اشتیاق خواندن این کتاب باعث شد که قفسه به قفسه کتاب‌ها را بگردم. نام بعضی از کتاب‌ها مجابم می‌کرد که آن‌ها را به امانت بگیرم و بخوانم.</p>
<p style="text-align: justify;">اما دوباره نام کتابی که به دنبال آن می‌گشتم، در ذهنم نقش می‌بست و باز به جست‌وجو ادامه می‌دادم. از صبح تا ظهر جست‌وجو کردم. اما کتاب پیدا نشد.   کسی کتاب را به امانت نبرده بود. شک کردم؛ از مسئول کتابخانه پرسیدم؛ گفت: نه؛ چنین کتابی را از کتابخانه نبرده‌اند. باز هم گشتم؛ ای خدا، مگر امکان دارد کتاب در کتابخانه باشد و پیدا نشود؟‍‍!</p>
<p style="text-align: justify;">همین‌طور که قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم، یاد شهدای گمنام افتادم؛ گفتم: می‌خوام از دوستان شهید شما، از جانبازان و اسرا خاطره بخوانم؛ کمکم کنید تا این کتاب را پیدا کنم؛ اگر کتاب پیدا شود، هزارتا صلوات برای شادی روح شما هدیه می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">از کتابخانه بیرون آمدم؛ مکان خلوتی را پیدا کردم و مشغول فرستادن صلوات شدم؛ هزار صلوات فرستادم؛ حالا حس می‌کردم که می‌توانم کتاب را پیدا کنم. وارد کتابخانه شدم و در اولین قفسه‌ای که مطمئن بودم چند بار آن را گشته‌ام، دوباره گشتم.چون فقط 5 تا کتاب بیشتر نبود. کتاب را دیدم؛ کتاب را از روی طراحی روی جلدش شناختم؛ کتاب را از قسمت شیرازه نگذاشته بودند؛ طوری گذاشته بودن تا تصویر روی جلد را ببینم!</p>
<p style="text-align: justify;">احساس می کردم که شهدا در کتابخانه حضور دارند، و کتاب را از میان 5000جلد قفسه‌ها برایم پیدا کردند و جلوی چشمانم قرار دادند!</p>
<p style="text-align: justify;">آن نذر صلوات نشانی شد برای من و مشکلات روزمره‌ام؛ هر بار که به مشکلی برمی‌خورم، هزار صلوات نذر می‌کنم؛ به این ترتیب مشکلم یا حل می‌شود و یا برایم آسان می‌گردد؛ از آن روز حرف زدن با شهدا را یاد گرفتم.</p>
<p style="text-align: justify;"><br />  </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/گمنامان-مشهور">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/گمنامان-مشهور#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1698984</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شوهر می‌خواهم</title>
			<link>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شوهر-می-خواهم</link>
			<pubDate>19:20:00 +0330 یکشنبه، 27 آبان 1403</pubDate>			<dc:creator>نشریه الکترونیکی آیت</dc:creator>
			<category domain="main">شماره 7</category>			<guid isPermaLink="false">1697750@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-3.jpg&quot; alt=&quot;کرامات شهید&quot; width=&quot;480&quot; height=&quot;480&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;بخت گشایی شهدای گمنام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وقتی بین مزار شهدای گمنام می‌گردی نامی از شهید و چهره‌اش به یادت نمی‌آید. بعد یک شک تمام وجودت را پرمی‌کند .تو چه‌قدر غریبی! تو کی هستی؟ چه کسی می‌داند؟ چه کسی می‌فهمد؟ اصلاً کسی باور می‌کند؟ و اصلاً کسی از شهید گمنامی حاجت گرفته است و یا مشکل او حل شده؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;مقام شهدا در بیان امام خامنه‌ای&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امام خامنه‌ای شهادت را بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل‌الله میداند.شهادت از مفاهیمی است که فقط در ادیان معنا دارد. همیشه ارزش دارد.فداکاری در راه خدا همیشه بزرگوار ارجمند است.شهدا مشعل دار پیروزی، ازادی و استقلال ملت‌ها هستند. شهادت مرگ انسان‌های زیرک هوشیار است که نمی‌گذارند جانشان هدر برود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; باید یاد حقیقت و خاطره‌ شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن، زنده نگه داشت. اگر خدای متعال، این دعا را از کسی قبول کند که مرگ او را در شهادت قرار دهد، بزرگترین امتیاز را به یک انسان داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-4.jpg&quot; alt=&quot;مزارشهید&quot; width=&quot;387&quot; height=&quot;516&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;الف_شناسنامه قرآنی شهدا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برای شناخت شهدا شناسنامه قرآنی آن‌ها را بایدخواند: (وَ لاتَحْسَبَنَّ الذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ أمْواتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)؛ «هرگز کسانی را که در را خدا کشته شده‌اند، مرده مپندارید؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند»: (آل عمران: 169)؛&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل‌الله اموت بل احیاء ولکن لا تشعرون) (بقره، آیه 154:)&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;«کسی را که در راه خدا کشته شد، مرده نپندارید، بلکه او زنده جاوید است، ولی شما این حقیقت را نخواهید یافت.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در آیات بالا 3 تذکر بسیار مهم درباره شهدا به انسان‌های دیگر شده است:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- در پندار و گفتار در مورد شهدا نباید لفظ (مرگ) را بکار برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2 -حیات شهدا بعد از شهادت برای همیشه جاودان است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3 - شما توان درک زندگی شهدا را نخواهید داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برخی از مردم تصور می‌کردند که کسانی که در راه خدا جهاد می‌کنند و به شهادت می‌رسیدند، از بین ‌رفته‌اند، به همین جهت قرآن کریم برای زدودن چنین تصوری می‌فرماید: کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، زنده‌اند، و نزد پروردگار خویش از روزی بهره مند می‌شوند. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در حقیقت این آیات جایگاه شهید را نشان می‌دهد، تا جایی که بشر نمی‌تواند مقام رفیع شهید را درک کند&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;ب-هویت روایی شهدا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل فرمودند: «سه طایفه شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود: پیغمبران، علماء و شهدا.» (جامع الحادیث الشیعه، ج 3، ص 16)&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- رسول‌ خدا (ص) می‌فرمایند: «کسی که از خانه خود به قصد نگهبانی مرزها و یا برای جنگ و جهاد در راه خدا بیرون آید، در هر قدمی که بر می‌‌دارد، هفتصد هزار حسنه داده می‌شود و هفتصدهزار گناه از وی بخشیده می‌شود، او در ضمان و بر عهده خدا خواهد بود به هر نحوی که بمیرد، چه با اجلش بمیرد و یا اینکه شهید شود و چنانچه برگردد، بخشوده شده و پاک گشته و دعایش در پیشگاه خدا مستجاب خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- رسول‌ خدا (ص) فرمود: مافوق هر نیکی، نیکی بیشتر و هنری وجود دارد، آنجا که مردی که در راه خدا کشته می‌شود، بالاتر از آن نیک نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باید از توانایی‌های فرامادی شهدا بهرمند شد. شهدا از بعد از شهادت قوی تر هستند.بنابراین باید با شهدا دوست شد. دوستی با این افراد پاک می‌تواند باعث نجات شود. کسانی که جان مالشان در راه خداوند برای حفظ دین ایثار کردند. اگر این شهدا از جهت فیزیکی زنده بودند، می‌توانستند در جامعه کارهای مفیدی انجام دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; ابتدا باید با شهدا دوست شد. حالا که با آیات و احادیث به یقین رسیدید که شهدا زنده هستند. باید با آنها دوست شد. خصوصا شهید گمنام که حتی از نامش هم در دنیای مادی استفاده نکرده است. عکسی را به دیوار ندارد. خانواده‌اش قبری برای او ندارد تا سرمزارش برود و برایش اشک بریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی عجیب است که عده‌ای برای حل مشکلاتشان حاضرند با صرف هزینه‌های کلان سراغ رمال‌ها و جادو جنبل و اجنه بروند. یا گرفتار انرژِی درمانی، عرفان‌های کاذب بشوند؛ اما حاضر نیستند با شهدا آشتی کنند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-5.jpg&quot; alt=&quot;شهیدان زنده هستند&quot; width=&quot;471&quot; height=&quot;414&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;دوستی با شهدای گمنام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;·    یادکردن ازشهدا .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    خواندن فاتحه و فرستادن صلوات برای شادی روحش شهدا.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    رفتن سر مزار شهدا.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهدا را چگونه بشناسیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نقاط قوت شهدا را می‌توان با خواندن وصیت نامه‌هایشان فهمید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    نماز اول وقت&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    پیروی از ولایت فقیه&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    دوست داشتن مردم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    ترجیح دادن دیگران بر خودشان&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    رعایت حق الناس&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    رعایت حال ناموس دیگران&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;·    چشم پوشی از نگاه به نامحرم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باید ملزم به ویژگی‌های شهدا بود . تا هم خانواده شهدا شد. آنگاه است که خودشان میایند سراغتان.بدون هیچ منتی.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از طرفی آنقدر عرضه و لیاقت در همه وجود ندارد، که مستقیم با ائمه در ارتباط باشند.لذا باید به وسیله صالحان درخواست داد. شهدا را واسطه کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بخت گشایی شهدای گمنام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;·    گشایش بخت&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سنش زیاد شده بود. هر خواستگاری میامد می‌گفت:«با نمازم کاری نداشته باش.» بعد از مدت‌ها استادش او را دید.گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« چرا هنوز مجردی؟ پس کی می‌خواهی عروس بشی!؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;-« به شوخی گفت: «تو داماد بفرست، من رضایت می‌دم؛ چیز زیادی نمی‌خوام؛ اهل نماز و روزه باشه و حلال و حرام خدا را رعایت کنه»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« فردا برو مزار شهدای گمنام و بگو: با‌غیرتا، شما برای حفظ ناموس کشور رفتید و شهید شدید؛ منم یکی از ناموس‌های شما هسم؛ همسر مؤمن می‌خوام؛ سوره یس هم به روح مادرهایشان هدیه کن.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نه تنها برای خودش که برای دخترهای مجرد خانواده دعا کرد. و به آن‌ها هم توسل به شهدای گمنام را آدرس داد.چندی بعد کارت عروسی‌اش را فرستاد و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ «چیزی رو که می‌خوام بگم، باور کردنی نیست! در این سه ماه سی نفر از دخترهای فامیل ازدواج کردند!»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;·    .گشایش بخت و فرزند دار شدن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای مشاوره رفته بود. گفت: « این روزها خیلی ناراحتم؛ سنم از سی سال گذشته؛ اصلاً انگار کسی بختم را بسته؛ خواستگارها تا جلوی خانه می‌آن؛ اما بعد بی‌هیچ دلیلی منصرف می‌شن! »&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_«به ختم و ذکری هم متوسل شدی؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_«به خدا خیلی ختم گرفتم؛ ولی ناامید شدم و دیگر ختم نمی‌گیرم.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_ « از کرامات شهدای گمنام برایش گفته شد. شهدا برای مادرانشان حرمت خاصی قائل هستند. برو مزار شهدای گمنام و بگو سوره یاسین می‌خونم و شما را به جان مادرانتان قسم میدم؛ شما برای ناموس مملکت رفتید و شهید شدید؛ من هم ناموس شما هستم؛ همسری مانند خودتان به من معرفی کنید.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;طولی نکشید که خبر خواستگار جدیدش را داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با توجه به این‌که سن بالایی داشت. به او گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« زود بچه دار شو »&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« راستش همسرم بچه‌دار نمی‌شه»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;_« چرا منتظری؟ برو مزار شهدای گمنام و بگو: باغیرت‌ها شماها رفتید و حالا وظیفه ما پر کردن جای خالی شماست.واسطه بشید تا خداوند به من فرزندی بده؛ سوره یاسین را هم به مادرهایشان هدیه کن. »&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کمی بعد خبر بارداری‌اش را داد و خدا به او فرزند عطاکرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://e-ayat.kowsarblog.ir/شوهر-می-خواهم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-3.jpg" alt="کرامات شهید" width="480" height="480" /></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">بخت گشایی شهدای گمنام</span></strong><br />وقتی بین مزار شهدای گمنام می‌گردی نامی از شهید و چهره‌اش به یادت نمی‌آید. بعد یک شک تمام وجودت را پرمی‌کند .تو چه‌قدر غریبی! تو کی هستی؟ چه کسی می‌داند؟ چه کسی می‌فهمد؟ اصلاً کسی باور می‌کند؟ و اصلاً کسی از شهید گمنامی حاجت گرفته است و یا مشکل او حل شده؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>مقام شهدا در بیان امام خامنه‌ای</strong></span><br />امام خامنه‌ای شهادت را بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل‌الله میداند.شهادت از مفاهیمی است که فقط در ادیان معنا دارد. همیشه ارزش دارد.فداکاری در راه خدا همیشه بزرگوار ارجمند است.شهدا مشعل دار پیروزی، ازادی و استقلال ملت‌ها هستند. شهادت مرگ انسان‌های زیرک هوشیار است که نمی‌گذارند جانشان هدر برود.</p>
<p style="text-align: justify;"> باید یاد حقیقت و خاطره‌ شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن، زنده نگه داشت. اگر خدای متعال، این دعا را از کسی قبول کند که مرگ او را در شهادت قرار دهد، بزرگترین امتیاز را به یک انسان داده است.</p>
<p style="text-align: justify;"> <img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-4.jpg" alt="مزارشهید" width="387" height="516" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>الف_شناسنامه قرآنی شهدا</strong></span><br />برای شناخت شهدا شناسنامه قرآنی آن‌ها را بایدخواند: (وَ لاتَحْسَبَنَّ الذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ أمْواتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)؛ «هرگز کسانی را که در را خدا کشته شده‌اند، مرده مپندارید؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند»: (آل عمران: 169)؛</p>
<p style="text-align: justify;"> (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل‌الله اموت بل احیاء ولکن لا تشعرون) (بقره، آیه 154:)</p>
<p style="text-align: justify;">«کسی را که در راه خدا کشته شد، مرده نپندارید، بلکه او زنده جاوید است، ولی شما این حقیقت را نخواهید یافت.»</p>
<p style="text-align: justify;">در آیات بالا 3 تذکر بسیار مهم درباره شهدا به انسان‌های دیگر شده است:</p>
<p style="text-align: justify;">1- در پندار و گفتار در مورد شهدا نباید لفظ (مرگ) را بکار برد.</p>
<p style="text-align: justify;">2 -حیات شهدا بعد از شهادت برای همیشه جاودان است.</p>
<p style="text-align: justify;">3 - شما توان درک زندگی شهدا را نخواهید داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">برخی از مردم تصور می‌کردند که کسانی که در راه خدا جهاد می‌کنند و به شهادت می‌رسیدند، از بین ‌رفته‌اند، به همین جهت قرآن کریم برای زدودن چنین تصوری می‌فرماید: کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، زنده‌اند، و نزد پروردگار خویش از روزی بهره مند می‌شوند. </p>
<p style="text-align: justify;">در حقیقت این آیات جایگاه شهید را نشان می‌دهد، تا جایی که بشر نمی‌تواند مقام رفیع شهید را درک کند</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>ب-هویت روایی شهدا</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">1- امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل فرمودند: «سه طایفه شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود: پیغمبران، علماء و شهدا.» (جامع الحادیث الشیعه، ج 3، ص 16)</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">2- رسول‌ خدا (ص) می‌فرمایند: «کسی که از خانه خود به قصد نگهبانی مرزها و یا برای جنگ و جهاد در راه خدا بیرون آید، در هر قدمی که بر می‌‌دارد، هفتصد هزار حسنه داده می‌شود و هفتصدهزار گناه از وی بخشیده می‌شود، او در ضمان و بر عهده خدا خواهد بود به هر نحوی که بمیرد، چه با اجلش بمیرد و یا اینکه شهید شود و چنانچه برگردد، بخشوده شده و پاک گشته و دعایش در پیشگاه خدا مستجاب خواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">3- رسول‌ خدا (ص) فرمود: مافوق هر نیکی، نیکی بیشتر و هنری وجود دارد، آنجا که مردی که در راه خدا کشته می‌شود، بالاتر از آن نیک نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">باید از توانایی‌های فرامادی شهدا بهرمند شد. شهدا از بعد از شهادت قوی تر هستند.بنابراین باید با شهدا دوست شد. دوستی با این افراد پاک می‌تواند باعث نجات شود. کسانی که جان مالشان در راه خداوند برای حفظ دین ایثار کردند. اگر این شهدا از جهت فیزیکی زنده بودند، می‌توانستند در جامعه کارهای مفیدی انجام دهند.</p>
<p style="text-align: justify;"> ابتدا باید با شهدا دوست شد. حالا که با آیات و احادیث به یقین رسیدید که شهدا زنده هستند. باید با آنها دوست شد. خصوصا شهید گمنام که حتی از نامش هم در دنیای مادی استفاده نکرده است. عکسی را به دیوار ندارد. خانواده‌اش قبری برای او ندارد تا سرمزارش برود و برایش اشک بریزد.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی عجیب است که عده‌ای برای حل مشکلاتشان حاضرند با صرف هزینه‌های کلان سراغ رمال‌ها و جادو جنبل و اجنه بروند. یا گرفتار انرژِی درمانی، عرفان‌های کاذب بشوند؛ اما حاضر نیستند با شهدا آشتی کنند!</p>
<p style="text-align: justify;"> <img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/e-ayat/quick-uploads/_-5.jpg" alt="شهیدان زنده هستند" width="471" height="414" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>دوستی با شهدای گمنام</strong></span><br />·    یادکردن ازشهدا .</p>
<p style="text-align: justify;">·    خواندن فاتحه و فرستادن صلوات برای شادی روحش شهدا.</p>
<p style="text-align: justify;">·    رفتن سر مزار شهدا.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">شهدا را چگونه بشناسیم</span></strong><br />نقاط قوت شهدا را می‌توان با خواندن وصیت نامه‌هایشان فهمید.</p>
<p style="text-align: justify;">·    نماز اول وقت</p>
<p style="text-align: justify;">·    پیروی از ولایت فقیه</p>
<p style="text-align: justify;">·    دوست داشتن مردم</p>
<p style="text-align: justify;">·    ترجیح دادن دیگران بر خودشان</p>
<p style="text-align: justify;">·    رعایت حق الناس</p>
<p style="text-align: justify;">·    رعایت حال ناموس دیگران</p>
<p style="text-align: justify;">·    چشم پوشی از نگاه به نامحرم</p>
<p style="text-align: justify;">باید ملزم به ویژگی‌های شهدا بود . تا هم خانواده شهدا شد. آنگاه است که خودشان میایند سراغتان.بدون هیچ منتی.</p>
<p style="text-align: justify;">از طرفی آنقدر عرضه و لیاقت در همه وجود ندارد، که مستقیم با ائمه در ارتباط باشند.لذا باید به وسیله صالحان درخواست داد. شهدا را واسطه کرد.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>بخت گشایی شهدای گمنام</strong></span><br />·    گشایش بخت</p>
<p style="text-align: justify;">سنش زیاد شده بود. هر خواستگاری میامد می‌گفت:«با نمازم کاری نداشته باش.» بعد از مدت‌ها استادش او را دید.گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">_« چرا هنوز مجردی؟ پس کی می‌خواهی عروس بشی!؟</p>
<p style="text-align: justify;">-« به شوخی گفت: «تو داماد بفرست، من رضایت می‌دم؛ چیز زیادی نمی‌خوام؛ اهل نماز و روزه باشه و حلال و حرام خدا را رعایت کنه»</p>
<p style="text-align: justify;">_« فردا برو مزار شهدای گمنام و بگو: با‌غیرتا، شما برای حفظ ناموس کشور رفتید و شهید شدید؛ منم یکی از ناموس‌های شما هسم؛ همسر مؤمن می‌خوام؛ سوره یس هم به روح مادرهایشان هدیه کن.»</p>
<p style="text-align: justify;">نه تنها برای خودش که برای دخترهای مجرد خانواده دعا کرد. و به آن‌ها هم توسل به شهدای گمنام را آدرس داد.چندی بعد کارت عروسی‌اش را فرستاد و گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">_ «چیزی رو که می‌خوام بگم، باور کردنی نیست! در این سه ماه سی نفر از دخترهای فامیل ازدواج کردند!»</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"><strong>·    .گشایش بخت و فرزند دار شدن</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">برای مشاوره رفته بود. گفت: « این روزها خیلی ناراحتم؛ سنم از سی سال گذشته؛ اصلاً انگار کسی بختم را بسته؛ خواستگارها تا جلوی خانه می‌آن؛ اما بعد بی‌هیچ دلیلی منصرف می‌شن! »</p>
<p style="text-align: justify;">_«به ختم و ذکری هم متوسل شدی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">_«به خدا خیلی ختم گرفتم؛ ولی ناامید شدم و دیگر ختم نمی‌گیرم.»</p>
<p style="text-align: justify;">_ « از کرامات شهدای گمنام برایش گفته شد. شهدا برای مادرانشان حرمت خاصی قائل هستند. برو مزار شهدای گمنام و بگو سوره یاسین می‌خونم و شما را به جان مادرانتان قسم میدم؛ شما برای ناموس مملکت رفتید و شهید شدید؛ من هم ناموس شما هستم؛ همسری مانند خودتان به من معرفی کنید.»</p>
<p style="text-align: justify;">طولی نکشید که خبر خواستگار جدیدش را داد.</p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به این‌که سن بالایی داشت. به او گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">_« زود بچه دار شو »</p>
<p style="text-align: justify;">_« راستش همسرم بچه‌دار نمی‌شه»</p>
<p style="text-align: justify;">_« چرا منتظری؟ برو مزار شهدای گمنام و بگو: باغیرت‌ها شماها رفتید و حالا وظیفه ما پر کردن جای خالی شماست.واسطه بشید تا خداوند به من فرزندی بده؛ سوره یاسین را هم به مادرهایشان هدیه کن. »</p>
<p style="text-align: justify;">کمی بعد خبر بارداری‌اش را داد و خدا به او فرزند عطاکرد.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://e-ayat.kowsarblog.ir/شوهر-می-خواهم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://e-ayat.kowsarblog.ir/شوهر-می-خواهم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://e-ayat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1697750</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
